با سگى در جوال نتوان خفت .
( در صفات تو ظلم نتوان گفت )
سنائى . رجوع به :
مثل فوق شود .
با سليق از براى سر نزنند .
( راه دين از براى شر نزنند )
سنائى . نظير :
رگ قيفال بهر پاى مزن .
سنائى .
با سوختگان حديث پرهيز روغن بود اندر آتش تيز .
امير خسرو .
با سوزن چاه كندن
. كارى نهايت سخت و صعب انجام كردن .
با سوزيان اين جهان خوشدل مباش و شادمان نادان بود شادان بدان وين دهر نادان پرورد .
حضرت اديب .
با سيلى صورت خود را سرخ داشتن
. نظير : با دنبه بروت چرب كردن . بطن جائع و وجه مدهون . با تپانچه روى خود را سرخ كردن .
مرا از داغ هجران زرد شد روى * بمى زردى روى من فرو شوى
مى گلگون كند گلگون رخانم * زدايد زنگ انديشه ز جانم
چو باشد رنگ رويم ارغوانى * نداند دشمنم رنگ نهانى .
ويس و رامين .
بطرب حمل مكن سرخى رويم كه چو جام * خون دل عكس برون ميدهد از رخسارم .
حافظ .
طراز پيرهن زر كشم مبين چون شمع * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم .
حافظ .
رجوع به : آفتابه لگن ، شود .
با شاخ گاو سر را بجنگ انداختن
. خود را به تهلكه افكندن . رجوع به : با سگ بجوال رفتن ، شود .
با شاه خويشى ندارد كسى
( خطرهاست در كار شاهان بسى * كه . . . )
نظامى .
رجوع به : الملك عقيم . . . ، شود .
باش تا صبح دولتت بدمد كاين هنوز از نتايج سحر است .
( اين مناصب كه ديدهاى جزويست * كار كلى هنوز در قدر است )
رجوع به : اين هنوز اول نوروز ، شود .
باش تا قائممقام از باغ درآيد
. مراد از قائممقام اين مثل ميرزا ابو القاسم قائم مقام فراهانى است كه او را در باغ نگارستان طهران كشتهاند . رجوع به : آنقدر بايست ، شود .
باشد از عشق قوت مردان آب و نان چيست قوت بىدردان .
اوحدى .
نظير :
اين چراغ شمس كو روشن بود * نز فتيله پنبه و روغن بود
سقف گردون كو چنين دائم بود * نز طناب و استنى قائم بود
قوت جبريل از مطبخ نبود * بود از ديدار خلاق ودود
همچنين اين قوت ابدال حق * هم ز حق دان نز طعام و از طبق .
مولوى .
باشد از مادران ما بر ما هم حجامت نكو و هم خرما .
سنائى .
رجوع به : الجنة تحت اقدام الامهات ، شود .