تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
خطش نيز بغايت بد بود بدان حد كه جز يكدوتن از منشيان خاص او ديگرى نميتوانست خواند . بامداد عيدى كه مجلس خان بطبقات مردم انباشته بود پسر يغما بسابقهء سوء معاملتى از صف نعال برپاخاست و بآواز بلند اجازت طلبيد تا خوابى را كه ديده بعرض رساند . محمد خان رخصت داد پسر يغما گفت ديشب پدرم را بواقعهء ديده از عسرت و پريشانى خويش بوى ناليدم . پدرم فرمود ديگر امروز كه اريكهء عز و جلال بوجود حضرت خان آراسته است شكايت تو از تنگدستى بىجاست . مديحهء بساز ، به خدمت ايشان رو و عرض حاجت كن ، از تو كفايت فرمايند . گفتم فضايل خان بيشمار است كدام‌يك را مدح گويم . پدرم مدتى بفكر فرورفت سپس سربرداشت و گفت اى پسر باز هم خطش .

بازى اشكنك دارد سر شكستنك دارد

. مثلى است متداول ميان اطفال كه براى تسليت كودكى كه در بازى آسيبى به او رسيده است گويند .

بازى بازى آخرش جدى مىشود

. رجوع به : شوخى شوخى . . . ، شود .

بازى بازى با ريش بابا هم بازى

. رجوع به با من هم پلاس ، شود .

بازى بكنار عرصه بهتر پيداست .

( احوال زمانه گوشه‌گيران دانند . . . )
واعظ قزوينى .
بازى خود ديدى اى شطرنج‌باز بازى خصمت ببين پهن و دراز . مولوى . نظير : زدى ضربتى ضربتى نوش كن . و هردو مثل را شطرنج‌بازان بمزاح بحريف گويند .

بازى رشگى و ماستى درآوردن

. نظير : جهود بازى درآوردن .

بازى شتر ناساز باشد

. تمثل :
عدوت كار ببازى همى برد بزيان * شنيدهء كه بود بازى شتر ناساز .
ظهير .

بازى نيست با شير شكارى .

( نگر تا اين سخن بازى ندارى * كه . . . )
ويس و رامين . نظير . اين دم شير است ببازى .
با ژنده‌پيل پشه چو پهلو هميزند گر جان بباد بردهد الحق سزاى اوست . ابن يمين . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .

با ساز بار بد چه كنى نيچهء شبان .

خاقانى .

با سگ بجوال رفتن ، با سگ بجوال شدن ، با سگ در جوال بودن

. مثال .
ز برج شير برآيد همى ستارهء تو * سزد كه خصم تو با سگ فرو شود بجوال .
معزى .
طمع كى گربه در انبان فروشد * كه بخل امروز با سگ در جوالست .
انورى .
شد آنكه دشمن تو داشت گربه در انبان * كنون كه هست با سگ درون شود بجوال .
انورى .
در صفات تو ظلم نتوان گفت * با سگى در جوال نتوان خفت .
سنائى .
با چنان نيكى كه اول خواجه سعد الدين نمود * حيف بود آخر زدن بر طبل بدنامى دوال گوئيا كز من گناهى بس بزرگ آمد پديد * كو مرا ناگه چنين افكند با سگ در جوال .
ابن يمين .