بازارا دست ملوك از همت عاليست جاى جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستكن .
سنائى .
رجوع به همت بلند دار . . . ، و رجوع به آسان گردد بر آنچه همت بستى ، شود .
باز كز آشيان برون نپرد بر شكارى ظفر كجا يابد .
( اى دل ار چند در سفر خطر است * كس خطر بىسفر كجا يابد .
هركه چون سايه گشت گوشهنشين * تابش ماه و خور كجا يابد
آنچه اندر سفر بدست آيد * مرد را در حضر كجا يابد
وانكه در بحر غوطه مى نخورد * سلك در و گهر كجا يابد
آنكه پهلو تهى كند از كان * صرهء سيم و زر كجا يابد
گر هنرمند گوشهگير بود * كام دل از هنر كجا يابد . . . )
ابن يمين .
رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
بازگردد باصل خود هرچيز
. گج . نظير : كل شيئى يرجع الى اصله . پدر پيشه تبر تيشه . و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بازگو از نجد و از ياران نجد
( . . . تا در و ديوار را آرى بوجد . )
بهائى .
رجوع به : از هرچه بگذرى سخن دوست . . . ، شود .
باز ملك كه بر ديوار سراى پيرزنى نشيند پروبالش ببرند
. نقل از كشف المحجوب .
رجوع به : پيل در بيشه است . . . ، شود .
باز نايد تير هرگز كز كمان بيرون شود .
( آخر اى عاشق ز جور يار آهى برمكش . . . )
خواجه رستم خوريانى .
با زن در راز هرگز مزن .
( كه موبد چنين داستان زد ز زن * كه . . . كه زن را دو دل باشد و ده زبان
وفا را عوض هم جفا از زنان . )
اسدى . رجوع به : از مردم سرفراز . . . ، شود . . . ، شود .
با زن راز نيست ( يا ) با زن دل راز نيست
. تمثل .
هم از بخت ترسم كه دمساز نيست * هم از تو كه با زن دل راز نيست .
اسدى .
رجوع به : از مردم سرفراز . . . ، شود .
بازنيايد به تو اى پورپار .
ناصر خسرو . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .
بازوى بخت به كه بازوى سخت .
( چه كند زورمند وارون بخت . . )
سعدى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت هنر دو صد باشد ، شود .
باز هم باز بود ورچه كه او بسته بود
( . . . صولت بازى از بازفكندن نتوان . )
فرخى .
باز هم خطش
. ميرزا محمد خان سپهسالار گذشته از اينكه از فضائل علمى حظى نداشت