تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
بازارا دست ملوك از همت عاليست جاى جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستكن . سنائى . رجوع به همت بلند دار . . . ، و رجوع به آسان گردد بر آنچه همت بستى ، شود .
باز كز آشيان برون نپرد بر شكارى ظفر كجا يابد .
( اى دل ار چند در سفر خطر است * كس خطر بىسفر كجا يابد . هركه چون سايه گشت گوشه‌نشين * تابش ماه و خور كجا يابد آنچه اندر سفر بدست آيد * مرد را در حضر كجا يابد وانكه در بحر غوطه مى نخورد * سلك در و گهر كجا يابد آنكه پهلو تهى كند از كان * صرهء سيم و زر كجا يابد گر هنرمند گوشه‌گير بود * كام دل از هنر كجا يابد . . . )
ابن يمين . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .

بازگردد باصل خود هرچيز

. گج . نظير : كل شيئى يرجع الى اصله . پدر پيشه تبر تيشه . و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .

بازگو از نجد و از ياران نجد

( . . . تا در و ديوار را آرى بوجد . )
بهائى . رجوع به : از هرچه بگذرى سخن دوست . . . ، شود .

باز ملك كه بر ديوار سراى پيرزنى نشيند پروبالش ببرند

. نقل از كشف المحجوب . رجوع به : پيل در بيشه است . . . ، شود .

باز نايد تير هرگز كز كمان بيرون شود .

( آخر اى عاشق ز جور يار آهى برمكش . . . )
خواجه رستم خوريانى .

با زن در راز هرگز مزن .

( كه موبد چنين داستان زد ز زن * كه . . . كه زن را دو دل باشد و ده زبان وفا را عوض هم جفا از زنان . )
اسدى . رجوع به : از مردم سرفراز . . . ، شود . . . ، شود .

با زن راز نيست ( يا ) با زن دل راز نيست

. تمثل .
هم از بخت ترسم كه دمساز نيست * هم از تو كه با زن دل راز نيست .
اسدى . رجوع به : از مردم سرفراز . . . ، شود .

بازنيايد به تو اى پورپار .

ناصر خسرو . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .

بازوى بخت به كه بازوى سخت .

( چه كند زورمند وارون بخت . . )
سعدى . رجوع به : اگر بهر سر مويت هنر دو صد باشد ، شود .

باز هم باز بود ورچه كه او بسته بود

( . . . صولت بازى از بازفكندن نتوان . )
فرخى .

باز هم خطش

. ميرزا محمد خان سپهسالار گذشته از اينكه از فضائل علمى حظى نداشت