تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
تو بايد كه باشى درم گو مباش
فردوسى .
ز بهر سر افسر نه سر بهر افسر
.

آدم بآدم خوش است

. لذت حيات در معاشرت ابناء نوع است

آدم بآدم ميرسد .

( . . . كوه بكوه نميرسد . )
ابناء بشر بايد به يكديگر يارى كنند دو نفر ممكن است با دورى و بعد مكانى بسيار باز به يكديگر رسند .

آدم با كسى كه على گفت عمر نميگويد

. چنان كه مشهود است اين مثل شيعى است و مراد آنكه مردى نيك چون يك بار با كسى دوستى كرد ديگر بار با او دشمنى روا ندارد .

آدم بايد گذشت داشته باشد

. گذشت در اينجا بمعنى عفو از زلات و بمعنى سخا هر دو تواند بود .

آدم با يك بار عمل زشت اهل آن عمل نشود

. مثلى زشت كه با عبارتى زشت‌تر نيز گاهى ادا كنند . و مراد تشجيع به عادات سوء است . البته حقيقت بر خلاف اين است . چه رعب و آزرم در ارتكاب نخستين غالبا زايل تواند شد .

آدم باميد زنده است

. مرد ممكن است در نهايت بدبختى با رجاء وصول بسعادتى سعيد و خرسند باشد . تمثل :
اگر اميد رنجورى نمايد * ز نوميدى بسى نوميدى آيد
. ويس و رامين .

آدم بد حساب دو دفعه ميدهد

. آنكه در اداى ديون خويش سختى كند غالبا
هامش
* بعد از آن سوگند داد آن جمله را * تا كه غمازى نگويد ماجرا راى آن كودك بچربيد از همه * عقل او در پيش مىرفت از رمه روز گشت و آمدند آن كودكان * بر همين فكرت بمكتب شادمان جمله استادند بيرون منتظر * تا درآيد از در آن يار مصر . . . * . . . او در آمد گفت استا را سلام * خير باشد رنگ رويت زرد فام گفت استا نيست رنجى مر مرا * تو برو بنشين مگو ياوه هلا نفى كرد اما غبار وهم بد * اندكى اندر دلش ناگاه زد اندر آمد ديگرى گفت اين‌چنين * اندكى آنوهم افزون شد بر اين همچنين تا وهم او قوت گرفت * ماند اندر حال خود بس در شگفت . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . گشت استا سخت سست از وهم و بيم * برجهيد و مىكشانيد او گليم خشمگين با زن كه مهر اوست سست * من بدين حالم نپرسيد او نخست خود مرا آگه نكرد از رنگ من * قصد دارد تا رهد از ننگ من *