تو بايد كه باشى درم گو مباش
فردوسى .
ز بهر سر افسر نه سر بهر افسر
.
آدم بآدم خوش است
. لذت حيات در معاشرت ابناء نوع است
آدم بآدم ميرسد .
( . . . كوه بكوه نميرسد . )
ابناء بشر بايد به يكديگر يارى كنند دو نفر ممكن است با دورى و بعد مكانى بسيار باز به يكديگر رسند .
آدم با كسى كه على گفت عمر نميگويد
. چنان كه مشهود است اين مثل شيعى است و مراد آنكه مردى نيك چون يك بار با كسى دوستى كرد ديگر بار با او دشمنى روا ندارد .
آدم بايد گذشت داشته باشد
. گذشت در اينجا بمعنى عفو از زلات و بمعنى سخا هر دو تواند بود .
آدم با يك بار عمل زشت اهل آن عمل نشود
. مثلى زشت كه با عبارتى زشتتر نيز گاهى ادا كنند . و مراد تشجيع به عادات سوء است . البته حقيقت بر خلاف اين است . چه رعب و آزرم در ارتكاب نخستين غالبا زايل تواند شد .
آدم باميد زنده است
. مرد ممكن است در نهايت بدبختى با رجاء وصول بسعادتى سعيد و خرسند باشد . تمثل :
اگر اميد رنجورى نمايد * ز نوميدى بسى نوميدى آيد
. ويس و رامين .
آدم بد حساب دو دفعه ميدهد
. آنكه در اداى ديون خويش سختى كند غالبا
هامش
* بعد از آن سوگند داد آن جمله را * تا كه غمازى نگويد ماجرا
راى آن كودك بچربيد از همه * عقل او در پيش مىرفت از رمه
روز گشت و آمدند آن كودكان * بر همين فكرت بمكتب شادمان
جمله استادند بيرون منتظر * تا درآيد از در آن يار مصر
. . . * . . .
او در آمد گفت استا را سلام * خير باشد رنگ رويت زرد فام
گفت استا نيست رنجى مر مرا * تو برو بنشين مگو ياوه هلا
نفى كرد اما غبار وهم بد * اندكى اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد ديگرى گفت اينچنين * اندكى آنوهم افزون شد بر اين
همچنين تا وهم او قوت گرفت * ماند اندر حال خود بس در شگفت
. . . . . . . . . . * . . . . . . . . .
گشت استا سخت سست از وهم و بيم * برجهيد و مىكشانيد او گليم
خشمگين با زن كه مهر اوست سست * من بدين حالم نپرسيد او نخست
خود مرا آگه نكرد از رنگ من * قصد دارد تا رهد از ننگ من *