وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
. سعدى .
بتندى سبك دست برده بتيغ * بدندان گزد پشت دست دريغ
. سعدى .
سر نه چون گند نابود كه بتيغ * چون درودى دگر توانش درود
.
ميتوان كشت زنده را ليكن * كشته را زنده كى توان كردن
.
اگر چند بدخواه كشتن نكوست * از آن كشتن آن به كه گرددت دوست
. اسدى .
آخر الدوا الكى
. كى داغ يعنى آهن تافته ايست كه بر بعض جراحات نهند و مراد آنكه وسائل صعب را آنگاه به كار برند كه چارههاى سهل بىاثر ماند . تمثل :
گفتهاند آخر الدوا الكى
انورى .
چون ميسر نمىشود بمراد * خدمت صدر شاه و قربت وى
داغ حسرت نهادهام بر دل * گفتهاند آخر الدوا الكى
. ظهير .
ببانك مطرب و ساقى اگر ننوشى مى * علاج كى كنمت آخر الدوا الكى
. حافظ .
آخر امشب شبى است سالى نيست
( صبر كن كامشبم مجالى نيست . . . )
نظامى .
نظير : يك شب هزار شب نيست .
آخر ايران كه از او بورى فردوس برشك وقف خواهد بد تا حشر بدين شوم حشر !
انورى .
آخر اين آمدن بكارى بود
( . . . وز براى چنين شمارى بود . * ور نه اين درد سر چه ميبايست
همه خود بود هرچه مىبايست * تو بدان آمدى كه كار كنى
از جهان دانش اختيار كنى * چيست ناموس دل در او بندى
كيست سالوس خوش بر او خندى * جز به علم اين كجا توان دانست
نفس بىعلم هيچ نتوانست
. اوحدى .
آخر باستانه من با سر آمدى ! « 1 »
( با من تو در مقام خصومت برآمدى . . . )
خطاب يزيد بسر بريدهء حضرت حسين عليه السلام در شبيه ورود اهل بيت بشام .
افسر خوارزم شه كه سود بكيوان * با سرش آمد بدين مبارك ايوان
سروش ؟
آخر پيرى داغ اميرى !
داغ اميرى داغى بوده كه بر اسب و استر و امثال آن بعلامت تملك امير و سلطان مينهادهاند . نظير : سر پيرى معركهگيرى ! خر پير و افسار رنگين !
هوس پختن از كودك ناتمام * چنان زشت نايد كه از پير خام
. سعدى .
شيئان عجيبان هما ابرد من يخ * شيخ يتصبى و صبى يتشيخ
. اسبى را كه در چهل سالگى سوغان گيرند براى ميدان قيامت خوب است .
هامش
( 1 ) مقصود آمدن انسان بعرصهء هستى است .