آخر چرب
. رجوع بچرب آخر شود .
آخر چه كار زار كند با پلنگ رنگ
( رنگيم و با پلنگ اجل كارزار ماست . . . * كبر پلنگ در سر ما و عجب مدار
كز كبر پايمال شود پيكر پلنگ )
سوزنى .
آخر ز بحر ژرف چه كم گردد سيرآب اگر نمايد عطشانرا
. قاآنى .
نظير :
يك روز خرج مطبخ تو قوت سال ماست * يكسال مردمى كن و يك روز روزه گير
.
نظر كردن بدرويشان منافى بزرگى نيست * سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
. حافظ .
آخر ز بهر كارى پردخته شد مناره
( ندهم مخالفت را دشنام كى توانم . . )
عمادى .
آخر سايسى كاه فروشى است
. سايس رايض اسبان است . و مراد آنكه ارتكاب مشاغل پست منتهى بقبول شغلهاى پستترى شود .
آخر سرانجام جز خاك نيست .
( چنين گفت رستم كز اين باك نيست * كه . . )
فردوسى .
آخر شاعرى اول گدائى است
. البته مقصود از شعرا تلاميذ رحمن و امراى كلام نيست بلكه مراد آندسته از ناظميناند كه بمديحهسرائى و صلهطلبى سلب آسايش مردم كنند .
آخر شاهمنشى كوتكشى است
. عاقبت مردمى كه بىكسب كمالى تنها بثروت آبا قناعت كرده و در صرف آن تبذير كنند فقر و بيچارگى باشد .
آخر عربى حميتت كو .
( اى شمر وفا و غيرتت كو . . . )
زبان حال حضرت زينب خطاب بشمر در شبيه ورود اهل بيت بشام .
آخر گذر پوست بدباغانست ( يا ، بسراجانست . )
نظير : گرو در دست گازر است . رسن را گذر بر چنبر است .
آخر ملائى اول گدائيست
. فقها پس از تكميل علم خويش ناچار اگر مالى موروث نداشته باشند از زكات و وجوه بريهء ديگر امرار معاش كنند . رجوع به اگر دانش به روزى برفزودى ، شود .
آخر هر سور جهان شيون است .
( در فرحش زانده ترس و بدان * ك . . . )
ناصر خسرو .
آخوند نباتى يعنى كشك
. آخونديرا باستهزا آخوند كشكى مىناميدند و او بر مى آشفت و بگوينده ناسزا مىگفت روزى كسى به او آخوند نباتى خطاب كرد . آخوند خيره به او نگريسته و گفت : اى ملعون ، آخوند نباتى يعنى كشك ؟ حالا اين جمله را پس از نقل گفتهء كسى كه مطلبى را بكنايه ادا كرده براى تبيين مقصود او آرند . مثال : وكيل مازندران در مجلس گفت « به حمد اللّه امور ادارى ماليه مملكت هيچ نقصى ندارد . » يعنى كشك . تمثل :
زن آقا دهد بمهمان دوغ * چكند نيستش جز اين در مشك
كهنه مشگش مباد هيچ تهى * يا رب از دوغ تازه يعنى كشك
. خاورى كاشانى