نظير :
دوستان همچو آب پى سپرند * كابها پايهاى يكدگرند
راه بىيار زفت باشد زفت . * جز به آب آب كى تواند رفت .
سنائى .
بارك الله قباى كسى را رنگين نكند
. رجوع به : از بارك اللّه . . . ، شود .
بار كج به منزل نميرسد
. رجوع به : اگر خواهى از هردو سر آبروى شود .
با رمال شاعر است با شاعر رمال با هردو هيچكدام با هيچكدام هردو
. رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
بار مانند تخم خويش بود
( سر بيابى چو يافتى پايان . )
ناصر خسرو . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بار محنت خود به كه بار منت خلق .
( بنان خشك قناعت كنيم و جامهء دلق * كه . . . )
سعدى .
رجوع به : اى شكم خيره . . . ، شود .
بارنامه كردن
. نازش و مباهات كردن . مثال : و اين لافى نيست كه ميزنم و بارنامه نيست كه ميكنم بلكه عذريست كه بسبب اين تاريخ ميخواهم . ابو الفضل بيهقى . و چون بيقين بدانست [ عيبى را در كسى ] بايد غيبت نكند و لكن بخلوت نصيحت كند و بارنامه نكند اندر نصيحت بلكه اندر آن نصيحت اندوهگن باشد تا هم بسبب مسلمانى اندوهگن بوده باشد و مزد هردو بيابد . كيمياى سعادت . و از شجاعت ، كرم و بزرگ همتى و دليرى و بردبارى و آهستگى و فروخوردن خشم و امثال اين اخلاق خيزد و از تهور ، لاف و عجب و كبر و كندآورى و بارنامه كردن و اندر كارهاى با خطر خويشتن اندر افكندن و امثال آن خيزد . كيمياى سعادت و برادر كهين آمده است گرسنه و برهنه با هزار خروار بارنامه و رعونت . تاريخ سلاجقه .
كرمان لمحمد بن ابراهيم .
آنهمه با دو بارنامه و لاف * داشتم من بر آن كل ارزانى .
سوزنى .
از آن دروغ كه گفتم كز آل سامانم * از آل سامان كس نيست حاليا يارم
چو بارنامهء سامانبان همى نخرند * غلط شده سروسامان و راه و رفتارم
سوزنى .
ضمير آينه كردار شمس « 1 » چندين لاف * ببارنامهء اين چند بيت غرا زد .
ظهير .
گوئى از بهر حرمت علم است * اين همه طمطراق و خنگ و سمند
علم از اين لاف و بارنامه مستغنيست * تو برو بر بروت خويش بخند
چند از اين لاف و بارنامهء تو * در چنين منزل كثيف و نژند
نار نامه گزين كه درگذرد * اين همه بارنامه روزى چند .
سنائى .
هامش
( 1 ) شمس تخلص ديگر ظهير الدين فاريابيست .