تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨

بار بيشتر در جاى كردن

. در شرب و اكل زياده‌روى كردن . مثال : خوارزم شاه بخنديد گفت سالار دوش بار بيشتر در جاى كرده است . ابو الفضل بيهقى . نظير : خركى باركردن .

بارت چون آرد شد بآسيا چه مانى

. تمثل :
سپهر از كجرويها توتيا كرد استخوانمرا * چو بارم آرد شد ديگر چرا در آسيا مانم .
صائب .

بار ثنا بايدت نهال رادى نشان

( راى شرف خيزدت بر سر همت نشين . . . )
مسعود سعد . نظير :
مگزين چيز بر سخا كه ثنا * ماهى است و سخا بر او نشپيل .
ناصر خسرو .
سخاوت نشان گر ثنا بايدت * كه بار درخت سخاوت ثناست .
ناصر خسرو . رجوع به : السخى لا يدخل النار . . . ، شود .

بار چون بيش شود شاخ فرود آرد سر .

( . . . سر به پا طره‌ات آورده ز بسيارى دل . )
كمالى . نظير : نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين . و رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .

بار را مرغ و خايه را اشتر .

( چون شترمرغ نه چو مردم حر . . . )
سنائى . رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
بار رفتن بر اشتر است و ليك ناله بيهده دراى كند . سنائى . رجوع به : رنج بر گاو و ناله بر گردون ، شود .

بار سبك زود به منزل ميرسد

. رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .

با رستم دستان بزند هركه درافتاد .

( سعدى نه حريف غم او بود و ليكن . . . )
سعدى . نظير :
از جان گذشته را بمدد احتياج نيست . * هركه دست از جان بشويد هرچه داد بگويد .
سعدى .
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز .
سعدى . رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود .

با رسن باسمان نتوان شد

. تمثل :
چه آنكه گويد من بشمرم فضايل تو * چه آنكه گويد دريا تهى كنم بدهن بهيچگونه سخن در محل تو نرسد * هر آينه نتوان شد به آسمان برسن

با رسن فلان چيز را به او نتوان بست

. از اين نسبت بالتمام مبراست . مثال :
از اين جدا نتوان كرد جود را بحسام * بر آن دگر نتوان بست بخل را برسن .
انورى . نظير : با مسمار به او نتوان دوخت .

بارشرا بار كردن

. از راهى ، غالبا نامشروع ، غنى شدن .

بارش كردن

. بكنايه سقط و دشنام گفتن با لاغ و مزاح گفتنيها را گفتن .

با رعيت صلح كن از جنگ خصم ايمن نشين

( . . . زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشگر است . )
سعدى . رجوع به اسكندر رومى را . . . ، شود .
با رفيقان سفر مقر باشد بيرفيقان سفر سقر باشد . سنائى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 358 | على اكبر دهخدا