بار بيشتر در جاى كردن
. در شرب و اكل زيادهروى كردن . مثال : خوارزم شاه بخنديد گفت سالار دوش بار بيشتر در جاى كرده است . ابو الفضل بيهقى . نظير : خركى باركردن .
بارت چون آرد شد بآسيا چه مانى
. تمثل :
سپهر از كجرويها توتيا كرد استخوانمرا * چو بارم آرد شد ديگر چرا در آسيا مانم .
صائب .
بار ثنا بايدت نهال رادى نشان
( راى شرف خيزدت بر سر همت نشين . . . )
مسعود سعد .
نظير :
مگزين چيز بر سخا كه ثنا * ماهى است و سخا بر او نشپيل .
ناصر خسرو .
سخاوت نشان گر ثنا بايدت * كه بار درخت سخاوت ثناست .
ناصر خسرو .
رجوع به : السخى لا يدخل النار . . . ، شود .
بار چون بيش شود شاخ فرود آرد سر .
( . . . سر به پا طرهات آورده ز بسيارى دل . )
كمالى . نظير : نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين . و رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .
بار را مرغ و خايه را اشتر .
( چون شترمرغ نه چو مردم حر . . . )
سنائى .
رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
بار رفتن بر اشتر است و ليك ناله بيهده دراى كند .
سنائى .
رجوع به : رنج بر گاو و ناله بر گردون ، شود .
بار سبك زود به منزل ميرسد
. رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
با رستم دستان بزند هركه درافتاد .
( سعدى نه حريف غم او بود و ليكن . . . )
سعدى .
نظير :
از جان گذشته را بمدد احتياج نيست . * هركه دست از جان بشويد هرچه داد بگويد .
سعدى .
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز .
سعدى .
رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود .
با رسن باسمان نتوان شد
. تمثل :
چه آنكه گويد من بشمرم فضايل تو * چه آنكه گويد دريا تهى كنم بدهن
بهيچگونه سخن در محل تو نرسد * هر آينه نتوان شد به آسمان برسن
با رسن فلان چيز را به او نتوان بست
. از اين نسبت بالتمام مبراست . مثال :
از اين جدا نتوان كرد جود را بحسام * بر آن دگر نتوان بست بخل را برسن .
انورى .
نظير : با مسمار به او نتوان دوخت .
بارشرا بار كردن
. از راهى ، غالبا نامشروع ، غنى شدن .
بارش كردن
. بكنايه سقط و دشنام گفتن با لاغ و مزاح گفتنيها را گفتن .
با رعيت صلح كن از جنگ خصم ايمن نشين
( . . . زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشگر است . )
سعدى . رجوع به اسكندر رومى را . . . ، شود .
با رفيقان سفر مقر باشد بيرفيقان سفر سقر باشد .
سنائى .