تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
و پنبه است * زشت‌نام و سياه و استنبه است . . . )
سنائى . رجوع به : امرهم شورى بينهم ، شود .

با دو عقل از عقيله‌اى برهى .

( با بهان راى زن ز بهر بهى . . . )
سنائى . رجوع به : امرهم شورى بينهم ، شود .
با دولتيان نشين كه خارى در صحبت گل شود بهارى . امير خسرو دهلوى . رجوع به : از بيدولتان بگريز . . . و رجوع به : اگر خاك هم بسر مىكنى . . . ، شود .

باده از دست دلارام چه شيرين و چه تلخ

. نظير : جواب تلخ ز شيرين مقابل شكر آيد .
باده با فرعون خورى از جام عشق موسوى با على در بيعت آئى زهر پاشى بر حسن ! سنائى . نظير :
ياسين كنند حفظ و به طه كشند تيغ * قرآن كنند حرز و امام مبين كشند .

بادهء تحقيق ندارد خمار .

( قلزم توحيد ندارد كنار . . . )
خواجو .
بادهء دردآلودتان مجنون كند صاف اگر باشد ندانم چون كند . شعر بدين صورت مثل شده و مضبوط مثنوى به صورت ذيل است :
جرعه خاك‌آميز چون مجنون كند * مر شما را صاف او تا چون كند .
مولوى .

باده خوردن و سنگ بجام انداختن

. پس از تمتع كفران و ناسپاسى نعمتى كردن . تمثل :
باده با محتسب شهر ننوشى حافظ * كه خورده باده‌ات و سنگ بجام اندازد .
حافظ . رجوع به : نمك خوردن و نمكدان شكستن ، شود .
باده نى در هر سرى شر مىكند آنچنان را آنچنانتر مىكند . شعر مصجف بيت اول اشعار ذيل مولوى است :
نى همه جا بيخودى شر مىكند * بىادب را بىادبتر مىكند .
مولوى .
گر بود عاقل نكوفر مىشود * ور بود بدخوى بدتر مىشود بر لبيب آيد لباب آن كاس او * وز غبى كم گردد استيناس او بى خود از مى باادب گردد تمام * با خود از مى بىادب گردد مدام ليك اغلب چون بدند و ناپسند * بر همه مى را محرم كرده‌اند حكم غالب راست چون اغلب بدند * تيغ را از دست رهزن بستدند .
مولوى . نظير : حلال بر عقلا و حرام بر جهال .
ايزد به بهشت وعده ما را مىكرد * اندر دو جهان حرام مى را كى كرد مردى بعرب اشتر حمزه پى كرد * پيغمبر ما حرام مى به روى كرد .
منسوب بخيام .

باده و شادى و رادى هر سه يك جا زاده‌اند

( . . . اين مر آن را پشتوان و آن مر اينرا دستيار * راى رادى خيزدت بر دست جام باده نه بار شادى بايدت در طبع تخم باده كار )
مسعود سعد . رجوع به : الخمر تعطى من البخيل ، شود .