و پنبه است * زشتنام و سياه و استنبه است . . . )
سنائى . رجوع به : امرهم شورى بينهم ، شود .
با دو عقل از عقيلهاى برهى .
( با بهان راى زن ز بهر بهى . . . )
سنائى .
رجوع به : امرهم شورى بينهم ، شود .
با دولتيان نشين كه خارى در صحبت گل شود بهارى .
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : از بيدولتان بگريز . . . و رجوع به : اگر خاك هم بسر مىكنى . . . ، شود .
باده از دست دلارام چه شيرين و چه تلخ
. نظير : جواب تلخ ز شيرين مقابل شكر آيد .
باده با فرعون خورى از جام عشق موسوى با على در بيعت آئى زهر پاشى بر حسن !
سنائى .
نظير :
ياسين كنند حفظ و به طه كشند تيغ * قرآن كنند حرز و امام مبين كشند .
بادهء تحقيق ندارد خمار .
( قلزم توحيد ندارد كنار . . . )
خواجو .
بادهء دردآلودتان مجنون كند صاف اگر باشد ندانم چون كند .
شعر بدين صورت مثل شده و مضبوط مثنوى به صورت ذيل است :
جرعه خاكآميز چون مجنون كند * مر شما را صاف او تا چون كند .
مولوى .
باده خوردن و سنگ بجام انداختن
. پس از تمتع كفران و ناسپاسى نعمتى كردن .
تمثل :
باده با محتسب شهر ننوشى حافظ * كه خورده بادهات و سنگ بجام اندازد .
حافظ .
رجوع به : نمك خوردن و نمكدان شكستن ، شود .
باده نى در هر سرى شر مىكند آنچنان را آنچنانتر مىكند .
شعر مصجف بيت اول اشعار ذيل مولوى است :
نى همه جا بيخودى شر مىكند * بىادب را بىادبتر مىكند .
مولوى .
گر بود عاقل نكوفر مىشود * ور بود بدخوى بدتر مىشود
بر لبيب آيد لباب آن كاس او * وز غبى كم گردد استيناس او
بى خود از مى باادب گردد تمام * با خود از مى بىادب گردد مدام
ليك اغلب چون بدند و ناپسند * بر همه مى را محرم كردهاند
حكم غالب راست چون اغلب بدند * تيغ را از دست رهزن بستدند .
مولوى .
نظير : حلال بر عقلا و حرام بر جهال .
ايزد به بهشت وعده ما را مىكرد * اندر دو جهان حرام مى را كى كرد
مردى بعرب اشتر حمزه پى كرد * پيغمبر ما حرام مى به روى كرد .
منسوب بخيام .
باده و شادى و رادى هر سه يك جا زادهاند
( . . . اين مر آن را پشتوان و آن مر اينرا دستيار * راى رادى خيزدت بر دست جام باده نه
بار شادى بايدت در طبع تخم باده كار )
مسعود سعد . رجوع به : الخمر تعطى من البخيل ، شود .