مستجاب آمد دعاى آن شكم * سوزش حاجت بزد بيرون علم
چون شكم خود را به حضرت در سپرد * گربه آمد پوست دنبه را ببرد
از پى گربه دويدند و گريخت * كودك از ترس عتابش رنگ ريخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد * آبروى مرد لافى را ببرد
گفت آن دنبه كه هر صبحى بدان * چرب ميكردى لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش درربود * بس دويديم و نكرد آن جهد سود
پهلوان در لاف گرم و ذوقناك * چون شنيد اين قصه گشت از غم هلاك
منفعل شد در ميان انجمن * سر فرو برد و خمش شد از سخن
خنده آمد حاضران را از شگفت * . . . . . . . . . . . .
مولوى .
بادنجان باد دارد بلى ندارد بلى
. رجوع به با باد جنوبى شوى . . . ، شود .
بادنجان بم آفت ندارد
. بيشتر مردمان زشتكار و ستمگر دير زيند . نظير :
چرا عمر طاووس و دراج كوته * چرا مار و كركس زيد در درازى
صدواند ساله يكى مرد غرچه * چرا شصت و سه زيست آن مرد تازى
اگرنه همه كار تو باژگونه * چرا آنكه ناكستر او را نوازى .
مصعبى .
بادنجان دورقابچين
. چاپلوس و متملق . نظير : سبزى پاككن .
با دندان
. فعال و كافى . مثال . چون نام اريارق بشنيد و دانست كه مردى با دندان آمد . . .
ابو الفضل بيهقى .
باد نوروزى پيدا بود از باد خزان .
( سخن راست توان دانست از لفظ دروغ . . . )
فرخى .
با دوستان بساز بر دشمنان بتاز
. نظير : ما النار بأحرق للفتيلة من التعادى فى القبيلة .
با دوستان خور آنچه هست پيش از آنك بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند .
( وقت بهار باده مخور جز ببوستان * گز باده آن به است كه در بوستان خورند . . . )
اديب صابر .
رجوع به :
با دوست بخيلى نتوان كرد بجانى .
( جانيست مرا جان پدر جز دل و جز تن * وان نيز بر من نكند صبر زمانى
گر گوئى بفرست نگويم نفرستم . . . )
فرخى رجوع به :
آسايش دو گيتى . . . ، شود .
با دوستان مروت با دشمنان مدارا .
( آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است . . . )
حافظ .
با دوست چو بد كنى شود دشمن تو با دشمن اگر نيك كنى گردد دوست .
با دشمن و دوست فعل نيكو نيكوست * بد كى كند آنكه نيكيش عادت و خوست . . . )
شاه سنجان .
با دو عاقل هوا نياميزد يك هوا از دو عقل بگريزد .
( صحبت عامه آتش