تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
مستجاب آمد دعاى آن شكم * سوزش حاجت بزد بيرون علم چون شكم خود را به حضرت در سپرد * گربه آمد پوست دنبه را ببرد از پى گربه دويدند و گريخت * كودك از ترس عتابش رنگ ريخت آمد اندر انجمن آن طفل خرد * آبروى مرد لافى را ببرد گفت آن دنبه كه هر صبحى بدان * چرب ميكردى لبان و سبلتان گربه آمد ناگهانش درربود * بس دويديم و نكرد آن جهد سود پهلوان در لاف گرم و ذوقناك * چون شنيد اين قصه گشت از غم هلاك منفعل شد در ميان انجمن * سر فرو برد و خمش شد از سخن خنده آمد حاضران را از شگفت * . . . . . . . . . . . .
مولوى .

بادنجان باد دارد بلى ندارد بلى

. رجوع به با باد جنوبى شوى . . . ، شود .

بادنجان بم آفت ندارد

. بيشتر مردمان زشت‌كار و ستمگر دير زيند . نظير :
چرا عمر طاووس و دراج كوته * چرا مار و كركس زيد در درازى صدواند ساله يكى مرد غرچه * چرا شصت و سه زيست آن مرد تازى اگرنه همه كار تو باژگونه * چرا آنكه ناكستر او را نوازى .
مصعبى .

بادنجان دورقاب‌چين

. چاپلوس و متملق . نظير : سبزى پاك‌كن .

با دندان

. فعال و كافى . مثال . چون نام اريارق بشنيد و دانست كه مردى با دندان آمد . . . ابو الفضل بيهقى .

باد نوروزى پيدا بود از باد خزان .

( سخن راست توان دانست از لفظ دروغ . . . )
فرخى .

با دوستان بساز بر دشمنان بتاز

. نظير : ما النار بأحرق للفتيلة من التعادى فى القبيلة .
با دوستان خور آنچه هست پيش از آنك بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند .
( وقت بهار باده مخور جز ببوستان * گز باده آن به است كه در بوستان خورند . . . )
اديب صابر . رجوع به :

با دوست بخيلى نتوان كرد بجانى .

( جانيست مرا جان پدر جز دل و جز تن * وان نيز بر من نكند صبر زمانى گر گوئى بفرست نگويم نفرستم . . . )
فرخى رجوع به : آسايش دو گيتى . . . ، شود .

با دوستان مروت با دشمنان مدارا .

( آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است . . . )
حافظ .
با دوست چو بد كنى شود دشمن تو با دشمن اگر نيك كنى گردد دوست .
با دشمن و دوست فعل نيكو نيكوست * بد كى كند آنكه نيكيش عادت و خوست . . . )
شاه سنجان .
با دو عاقل هوا نياميزد يك هوا از دو عقل بگريزد .
( صحبت عامه آتش