كه گر دو برادر نهد پشت پشت * تن كوهرا باد ماند بمشت .
فردوسى .
رجوع به : باد بدست داشتن ، شود .
باد دستى از سخا مشمار
. تمثل : و باد دستى و تبذير از جود و سخا مشمر . مرزباننامه .
رجوع به : اسراف حرام است .
با در آجرى پيوند كردن
. با وصلت يا آشنائى و دوستى با توانگران ناگزير از خرجهاى گزاف شدن .
با درد بساز تا بدرمان برسى
. نقل از جامع التمثيل . رجوع به : از پى هر گريه . . .
و رجوع به : آن ميوه كه . . . ، شود .
با درد كسى رسد كه دردى دارد
. نظير : غم مرگ برادر را برادر مرده ميداند .
قدر سوتهدل دلسوته دونه .
و رجوع به : از تو نپرسند درازى . . . ، شود .
با دردكشان هركه درافتاد برافتاد .
( بس تجربه كرديم در اين دير مكافات . . . )
حافظ . رجوع به : آن را كه براندازند با ماش . . . ، شود .
با درفش پنجه زدن احمقى باشد
. از قابوسنامه . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
با درم خريدگان مزاح مكنيد
. منسوب بانوشيروان . رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار . . . ، شود .
باد رنگين كردن
. خودستائى كردن . تفاخر به پدران كردن . نظير : پنبهء لحاف كهنه باد دادن .
باد رنگين است شعر و خاك رنگين است زر .
( . . . تو ز عشق اين و آن چون آب و آتش بيقرار * زين چنين بادى و خاكى چون سنائى برتر آى
تا چنو در شهرها بىتاج باشى شهريار * ورنه چون ديگر خسيسان زين خران عشوه مخر
خاك رنگين مىستان و باد رنگين مىسپار . )
سنائى .
با دست پس مىزند با پا پيش مىكشد
. نظير : من كه نميخورم اما براى هركه كشيدهايد كم است . از بام خواندن و از در راندن .
به صد جان ارزد آن ساعت كه جانان * نخواهم گويد و خواهد به صد جان .
نظامى .
چه خوش نازيست ناز خوبرويان * ز ديده رانده را دزديده جويان
بچشمى خيرگى كردن كه برخيز * بديگر چشم دل دادن كه مگريز .
نظامى .
بنوازدم بناز و بيندازدم برنج * درخواندم ز بام و برون راندم ز در .
قطران .
پادشاهان سخن بصلابت گويند و باشد كه در نهان صلح جويند . سعدى . اكلا و ذما . ياكله بضرس و يطاه بظلف .
باد سر خاكسار خواهد بود .
( . . . باد خؤر خاكخوار خواهد بود . )
اوحدى . رجوع