به : سبكسر سبكتر درآيد . . . ، شود .
باد شمال است پيوند جان .
( چو خورشيد ره بر دو پيكر كشيد * شب از ناف تا پاى دامن دريد
بباليد روز و درازى گرفت * شب تيرهگون زود يازى گرفت
قوى يال شد روز فرسوده زان * كه . . . )
حضرت اديب .
با دشمن من چو دوست بسيار نشست با دوست نشايدم دگر بار نشست پرهيز از ان عسل كه با زهر آميخت بگريزم از آن مگس كه بر مار نشست .
نقل از تاريخ گيلان مرعشى . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود .
باد صرصر كو درختان مىكند با گياه پست احسان مىكند .
مولوى . رجوع به : ز بادى كو كلاه . . . ، شود .
با دكانى كه معامله ندارى ناخنك مزن
. ناخنكزدن عبارت از اين باشد كه خريدار خردهء از خوردنيهاى دكان به دهان گذارد .
باد كز كلان « 1 » جهد تخت سليمان برنتابد .
( زلف كان از رعشه جنبد پاى بند دل نگردد . )
سبف اسفرنگ .
باد گرچه خوش آمد و دلكش بر حدث بگذرد نباشد وش « 2 »
سنائى .
رجوع به : آلو چو به آلو . . . ، شود .
با دم گردو شكستن
. نهايت از پيشآمدى خرسند بودن ، نظير : بر روى پا بند نبودن .
به خدا بنده نبودن . در پوست نگنجيدن .
با دنبه سبيل چرب كردن
. مثل مأخوذ از حكايت ذيل مثنوى حضرت جلال الدين محمد بلخى است :
پوست دنبه يافت مردى مستهان * هر صباح او چرب كردى سبلتان
در ميان منعمان رفتى كه من * لوت چربى خوردهام در انجمن
دست بر سبلت نهادى در نويد * رمز ، يعنى سوى سبلت بنگريد
كاين گواه صدق گفتار من است * وين نشان چرب و شيرين خوردن است
اشكمش گفتى جواب بىطنين * كه اباد اللّه كيد الكافرين
لاف تو ما را بر آتش برنهاد * كاين سبال چرب تو بركنده باد
. . . * . . .
گر نبودى لاف زشتت اى گدا * يك كريمى رحم افكندى بما
اى خدا رسوا كن اين لاف لئام * تا بجنبد سوى ما رحم كرام
هامش
( 1 ) دكلان دوك باشد .
( 2 ) وش را صاحب فرهنگ انجمنآرا بمعنى خوش مينويسد و به همين شعر تمثل مىكند اگر شاهد همين يك شعر باشد جاى تامل است چه در اين بيت بجاى كلمهء وش خوش هم نوشتهاند