بحسرت من بسايم دست بر دست * كه چيزى نيستم جز باد در دست .
ويس و رامين .
اگر صد سال ديگر مهر كاريم * از او در دست جز بادى نداريم .
ويس و رامين .
چون نيست ز هرچه هست جز باد بدست * چون هست بهرچه هست نقصان و شكست
پندار كه هست هرچه در عالم نيست * انگار كه نيست آنچه در عالم هست .
شوريده دلانيم نه هشيار و نه مست * سرگشته و پاىبسته و بادبدست .
اوحدى .
بادت بدست باشد اگر دل نهى به هيچ * در عرصهء كه تخت سليمان رود بباد
حافظ .
عنقا شكار كس نشود دام بازچين * كاينجا هميشه باد بدست است دام را .
حافظ .
باد به زخم كسى خوردن
. پس از گذشتن جوش و خروش جنگ احساس رنج جراحتى را كردن . مثل را در نظاير اين مورد استعمال كنند . مثال : اموال موروثه را در اندك مدتى بباد داد و اينك تازه باد بزخمش خورده است .
باد بيرون كن ز سر تا جمع گردى بهر آنك خاكرا جز باد نتواند پريشان داشتن .
سنائى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى . . . ، شود .
باد پيمود آنكس كه آسمان پيمود .
( مرا منجم هشتاد سال عمر نهاد * ز عمر دوستى اميد من بر آن افزود
خداى داند من دل بر او نمىبندم * كه . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
باد پيمودن
. كارى عبث و بيهوده كردن . تمثل :
ز ديوانهء كرد روزى سئوال * سليمان مرسل عليه السلام
كه چون بينى اين مملكت كز پدر * مرا مانده با اينهمه احتشام
چنين داد ديوانه او را جواب * كه چون نيست اين مملكت مستدام
پدر مدتى آهن سرد كوفت « 1 » * تو در باد پيمودنى صبح و شام « 2 »
ابن يمين .
دشمن آتشپرست بادپيما را بگوى * خاك بر سر كن كه آب رفته بازآمد بجوى .
باد پيمود آنكس كه آسمان پيمود . نظير : در تنور سرد نان بستن . و رجوع به : آب غربال پيمودن ، شود .
باد در انبان داشتن
. با يافه و گزافى دل خوش داشتن . تمثل :
گر بباد تو دهم خرمن خود بر باد * نبود فردا جز باد در انبانم .
ناصر خسرو .
باد در آستين كسى كردن
. كسى را غره ساختن . نظير : هندوانه زير بغل كسى دادن . پاشنههاى كسى را كشيدن .
هامش
( 1 ) و النا له الحديد ان اعمل السابغات و قدر فى السرد .
( 2 ) و لسليمان الريح غدوها شهر و رواحها شهر .