را ليسند گويند .
باد از جانبى آمدن
. آغالش و انگيزشى را سبب شدن . تمثل : قايد جوابى چند درشت داد چنان كه دست در روى احمد انداخت احمد گفت اين باد از حضرت « 1 » آمده است . ابو الفضل بيهقى
بادام به از بيد و سپيدار ببار است هرچند فزون كرد سپيدار درازا .
ناصر خسرو . رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
باد آورده را باد مىبرد
. تمثل : كه بادآورده را بادش برد باز . نظير : هرچه آسان يافتى آسان دهى . مولوى . پول حرام يا صرف شراب شور مىشود يا شاهد كور .
باد آورده را بادش برد باز
. ( كه . . . ) رجوع به : مثل قبل شود .
باد اگرچه خوش آمد و دلكش از حدث بگذرد نيايد خوش .
سنائى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
باد باران آورد بازيچه جنگ .
( . . . مرد مهمان آورد نامرد ننگ . )
رجوع به :
شوخى شوخى آخرش . . . ، شود .
باد به بروت افكندن
. اظهار كبر كردن . تمثل :
باد چه افكندهء اندر بروت * قوتت از من نفزايد نه قوت .
جلال فراهانى .
من ترك هند و جيفهء چيپال گفتهام * باد بروت جونه بيك جو نميخرم .
شيخ آذرى .
باد به پشت كسى خوردن
. پس از مدتى كاهلى و بيكارى شروع كار بر او گران آمدن .
باد به چنبر نتوان بست
. تمثل :
بزرق مى نتوان بست باد در چنبر * يكيد مى نتوان سود آب در هاون .
قاآنى .
باد نبندد كسى ز حيله بچنبر * آب نسايد تنى بخدعه بهاون .
قاآنى .
رجوع به : آب در غربال پيمودن ، شود .
باد بدست داشتن ( يا ) باد در دست داشتن ( يا ) باد بدست ماندن
. از كارى نتيجه و فايدتى حاصل نكردن . تمثل .
سخن چند گفتم به چيزى نبست * ز گفتار باد است ما را بدست .
فردوسى .
سخن چند گفتم به چندين نشست * ز گفتار باد است ما را بدست .
فردوسى .
كه بختش پس و پشت او در نشست * از اين تاختن باد باشد بدست .
فردوسى .
بدين شهر درويشى و رنج هست * از اين بگذرى باد ماند بدست .
فردوسى .
كه ما را كنون جان باسب اندر است * چو سستى كند باد ماند بدست .
فردوسى .
درد او دريغا كه در اين خورد و نشست * خاكيست مرا در كف و باديست بدست .
محمد غزالى .
هامش
( 1 ) مراد از حضرت در اينجا حضرت غزنين است .