تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
با بدانديش هم نكوئى كن دهن سگ بلقمه دوخته به . سعدى . رجوع باحسن الى من اسا ، شود .

با بد بجز بدى نكند چرخ نيلگون

( . . . از خار كشته كس چه ثمر چيده غير خار )
پروين .

با بددلى پادشاهى مكن .

( چه گفت آن سپهدار نيكو سخن * كه . . . )
فردوسى . بددلى بمعنى جبن است . رجوع به : امير ضعيف به كار نيايد ، شود .
با بد و نيك وقت دادوستد نكند هيچ نيك هرگز بد . سنائى . رجوع باحسن الى من اسا ، شود .

با بزرگان پيوند كرده است

. روباهى بر دم اشترى آويخته ميرفت . يكى از آشنايان كه اين صورت عجيب بديد از روباه پرسيد رفيق اين چه حالت است روباه گفت ديگر مرا برفاقت نام مبر چه با بزرگان پيوند كرده‌ام .

با بزرگ و كوچك مزاح نبايد كرد كه بزرگ كينه‌ور گردد و كوچك دلير شود

. منسوب بارسطو . نقل از تاريخ گزيده . رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار باشى . . . ، شود .
با بسته دشمن به پيش سخن گفتن آسان بود كم‌وبيش .
( بهو گفت . . . * توان گفت بد با زبان دلير زبان چيره گردد چو شد دست‌چير . )
اسدى . رجوع به : آن را چه زنى كه روزگارش زده است ، شود .
با بند مچخ كه سخت گردد چون بازبتابى از رسن سر . ناصر خسرو . رجوع به : از كشيدن سخت‌تر . . . ، شود .
با بهان رأى زن ز بهر بهى كز دو عقل از عقيلهء برهى . سنائى . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .

با پا راه به روى كفش پاره مىشود با سر كلاه

. درهرحال اين كار خرجى را مستلزم است .

با پاى خود بمرگ رفتن

. نظير : اتتك بخائن رجلاه . با دست خويش گور خود كندن .

با پر ديگران پريدن

. مثال :
نيستم در سخن عيال كسى * نپرم من بپر و بال كسى .
سنائى .
با پسر قول زشت و فحش مگوى تا نگردد لئيم و فاحشه‌جوى
( . . . تو بدارش بگفته‌ها آزرم * تا بدارد ز كرده‌هاى تو شرم . )
اوحدى .

با پشه عقاب را چه ناورد است .

( با سينهء من چه كينه گردون را . . . )
خاقانى .

با پنبه سر بريدن

. با نرمى و لطف به كسى گزند و آسيب رساندن . نظير :
گوئى اندر پناه وصل شوم * تو شوى گر فراق بگذارد . وصل هم نازمودهء كه بلطف * خون بريزد كه موى نازارد .
انورى .