باب باء
با آب حمام دوست گرفتن ( يا ) ضيافت كردن
. به چيزى كمبها و بىارز بر كسى منت نهادن . نظير :
بيا كه گر نكنم تر دماغت از جامى * كنم ضيافت خشكى به آب حمامى .
مسيح كاشى .
مهمان منى به آب آن هم لب جوى . روغن چراغ ريخته وقف امامزاده .
با آل على هركه درافتاد برافتاد
. اين مصراع در دورهء سلاطين صفويه حتى در مكاتيب سياسى به حد ابتذال متداول بوده . و شايد مأخوذ از مثل با دردكشان هركه درافتاد برافتاد باشد . رجوع به : آن را كه براندازند با ماش دراندازند ، شود .
با آن زبان خوشت يا پول فراوانت يا راه نزديكت
. مردى با خشم پس از دشنامى چند به ديگرى فرمان داد اين چند پشيز بستان و در چند فرسنگى فلان كار من انجام كن . مأمور بپاسخ گفت . . . نظير : بعشق عمر در چاه چهل زرعى مار بگير . راست بياراست برو ماست بخور سرنا بزن .
با آنكه خصومت نتوان كرد بساز
( . . . دستى كه بدندان نتوان برد ببوس . . . )
سعدى . رجوع به : دستى را كه نميتوان بريد . . . ، شود .
با آنهمه راستى كه ميزان دارد ميل از طرفى كند كه آن بيشتر است .
( گر در همه شهر يك سر نيشتر است * در پاى كسى رود كه درويشتر است . . . )
سعدى .
رجوع به : اى زر تو خدا نه شود . . . ، شود .
با آنهمه هوش و بوشت ، پاشنه ندارد گوشت
. از هوش و بوش هياهو و اشتلم اراده كنند و كوش لحنى در كفش باشد . نظير : خودم خانم برارم سلطان ، خودم پيرهن ندارم برارم تنبان . رجوع به : آنقدر چريدى كو دمبهات ، شود .
با ادب را ادب سپاه بس است بىادب با هزار كس تنهاست .
( دانشا چون دريغم آئى از آنك * بىبهائى و ليكن از تو بهاست
بىتو از خواسته مبادم گنج * همچنين زاروار با تو رواست . . . )
شهيد بلخى .
نظير : ادب مرد بهتر از زر اوست . الادب صورة العقل .
از خدا جوئيم توفيق ادب * بىادب محروم ماند از لطف رب
بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش بر همه آفاق زد .
مولوى .
در مقامى كه آشنائى نيست * بهتر از عقل روشنائى نيست
به سفر گرچه آب و دانه خورى * بىادب سيلى زمانه خورى .
اوحدى .
حسن الادب من الايمان . حديث .