تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

باب باء

با آب حمام دوست گرفتن ( يا ) ضيافت كردن

. به چيزى كم‌بها و بىارز بر كسى منت نهادن . نظير :
بيا كه گر نكنم تر دماغت از جامى * كنم ضيافت خشكى به آب حمامى .
مسيح كاشى . مهمان منى به آب آن هم لب جوى . روغن چراغ ريخته وقف امامزاده .

با آل على هركه درافتاد برافتاد

. اين مصراع در دورهء سلاطين صفويه حتى در مكاتيب سياسى به حد ابتذال متداول بوده . و شايد مأخوذ از مثل با دردكشان هركه درافتاد برافتاد باشد . رجوع به : آن را كه براندازند با ماش دراندازند ، شود .

با آن زبان خوشت يا پول فراوانت يا راه نزديكت

. مردى با خشم پس از دشنامى چند به ديگرى فرمان داد اين چند پشيز بستان و در چند فرسنگى فلان كار من انجام كن . مأمور بپاسخ گفت . . . نظير : بعشق عمر در چاه چهل زرعى مار بگير . راست بياراست برو ماست بخور سرنا بزن .

با آن‌كه خصومت نتوان كرد بساز

( . . . دستى كه بدندان نتوان برد ببوس . . . )
سعدى . رجوع به : دستى را كه نميتوان بريد . . . ، شود .
با آنهمه راستى كه ميزان دارد ميل از طرفى كند كه آن بيشتر است .
( گر در همه شهر يك سر نيشتر است * در پاى كسى رود كه درويشتر است . . . )
سعدى . رجوع به : اى زر تو خدا نه شود . . . ، شود .

با آنهمه هوش و بوشت ، پاشنه ندارد گوشت

. از هوش و بوش هياهو و اشتلم اراده كنند و كوش لحنى در كفش باشد . نظير : خودم خانم برارم سلطان ، خودم پيرهن ندارم برارم تنبان . رجوع به : آنقدر چريدى كو دمبه‌ات ، شود .
با ادب را ادب سپاه بس است بىادب با هزار كس تنهاست .
( دانشا چون دريغم آئى از آنك * بىبهائى و ليكن از تو بهاست بىتو از خواسته مبادم گنج * همچنين زاروار با تو رواست . . . )
شهيد بلخى . نظير : ادب مرد بهتر از زر اوست . الادب صورة العقل .
از خدا جوئيم توفيق ادب * بىادب محروم ماند از لطف رب بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش بر همه آفاق زد .
مولوى .
در مقامى كه آشنائى نيست * بهتر از عقل روشنائى نيست به سفر گرچه آب و دانه خورى * بىادب سيلى زمانه خورى .
اوحدى . حسن الادب من الايمان . حديث .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 343 | على اكبر دهخدا