با اهل زمانه صحبت از دور نكوست .
( آن به كه در اين زمانه كم گيرى دوست . . . * آنكس كه ترا بجملگى تكيه بدوست
چون چشم خرد بازكنى دشمن اوست )
رجوع به از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
با اهل هنر جهان بكين است .
( . . . مرد هنرى از آن غمين است * آن كو ببر خرد مهين است
زين ازرق بىخرد كهين است * بر هركه نشانى از هنر هست
با محنت و رنج همنشين است . )
ابو الفرج رونى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
با ايزد تيغ و نيزه برنتوان داشت .
ظهير فاريابى . نظير : بجنگ خدا نميتوان رفت .
با اين چيزها قبر آقا درست نميشود
. رجوع به : قبر آقا گچ ميخواهد و آجر ، شود .
با اين ريش ميروى تجريش
؟ نظير : به اين لباس بمحشر نمود خواهى كرد ؟
با اينهمه كه كبر نكوهيده عادتيست آزاده را همى ز تواضع رسد بلا .
شعر را بنام حضرت سنائى و عبد الواسع جبلى هر دو ديدهام . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
با براق چگونه عنان زند خر لنگ .
( حسود در تو چگونه رسد نميدانم كه . . . )
رفيع الدين لنبانى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
با باد جنوبى شوى جنوبى با باد شمالى شوى شمالى .
( بر مذهب و بر راى ميزبانى * بر خويشتن از ناكسى وبالى . . . )
ناصر خسرو . نظير :
هر روز بمذهب دگر باشى * گه در چه ژرف و گاه بر بامى
ليكن چو كيست ميهمان خواند * بر مذهب ميزبان بيارامى
گر ناصبيت برد عمر باشى * ور شيعى خواندت على نامى .
ناصر خسرو .
بوجار لنجان است از هر سو باد مىآيد باد ميدهد . بادنجان باد دارد بلى ، ندارد بلى .
با باد نيز مگوى
. اين راز را سخت پوشيده دار . تمثل :
تو مردى دبيرى يكى چاره ساز * وز اين نيز با باد مگشاى راز .
فردوسى .
بابا ز كجا تاب برد بچهء فر خور . « 1 »
( من بچهء فر خورم و او باز سپيد است . . . )
ابو شكور بلخى .
بابام سيرش را كوبيده
. دخترى در آشى پخته براى خود سهمى ميخواسته است .
و دليلش اينكه پدر او سير سيرداغ آش را كوبيده است . بمزاح ، مثل را در جائى كه كسى با دليلى ضعيف ادعاى حقى كند گويند .
باباى تو چارده شتر داشت نى ميزد و اسفناج ميكاشت .
در استهزاء گفتارى
هامش
( 1 ) در برهان فرخور و فرفور هر دو را بمعنى تيهو ضبط مىكند و شعر بو شكور را نيز بهردو ضبط در فرهنگها ديدهام .