آتشخوار
. كنايه از ظالم است . تمثل :
ببرد آب عالم ابرار * مدحت پادشاه آتشخوار
. سنائى .
آتش دادت خداى تا نخورى خام نز قبل سوختن بد و سر و دستار
. ناصر خسرو .
نظير :
تو را تيشه دادم كه هيزم شكن * نگفتم كه ديوار مسجد بكن
. سعدى .
آتش در خشك شاخ راه نكوتر برد .
( بار دگر اندر آن آتش خشمت جهيد . . . )
اديب .
آتش دوست و دشمن نداند
. رجوع به آتش كه ببيشه افتاد تر و خشك نپرسد ، شود
آتش را باتش خاموش نتوان كرد
. آتش را باتش نتوان كشت . آتش را باتش ننشانند . آتش را بروغن نتوان نشانيد . مرد بخشم آمده را گفتار تند و زننده آرام نكند . اظهار بغضا و عداوت دشمن را دوست نسازد .
تمثل :
بگريه گه گهى دل را كنم خوش * تو گوئى ميكشم آتش به آتش
نشانم گرد هجران را بكردى * كنم درمان دردى را بدردى
. ويس و رامين .
آتش را كشته با خاكستر بازى مىكند
. « 1 »
آتش ز آهن آمد و زو گشت آهن آب آهن ز خاره زاد و از و خاره گشت سست
. خاقانى .
نظير : از ماست كه بر ماست . كرم درخت از درخت است . آتش چنار از چنار است .
آتش سوزان بود حيات سمندر
( خشم تو بر دوستان تست عنايت * ك . . . )
قاآنى .
آتش سوزان نكند با سپند آنچه كند دود دل مستمند
. سعدى .
نفرين مظلوم در حق ظالم شوم و بد اثر است .
آتش كند پديد كه عود است يا حطب .
( آتش بيار و خرمن عشاق را بسوز * ك . . )
ابن يمين . نظير :
لو لا اشتعال النار فيما جاودت ما كان يعرف طيب عرف العود .
آتش كند هر آينه صافى عيار زر .
( رحلت كند هر آينه حاصل مراد مرد . . . )
معزى . رجوع بفقرهء قبل شود .
هامش
( 1 ) اين مثل در كتاب مختصرى از امثال فارسى كه در هندوستان بطبع رسيده ضبط شده ليكن معنى و مورد استعمال آن بر نويسنده روشن نيست .