پاسى از شب چه بشد پيشترك يا كمتر * رندى از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود
گفت خير است در اين وقت كرا ميخواهى * بىمحل آمدنت بر در ما بهر چه بود
گفتمش در بگشا گفت برو هرزه مگوى * كاندرين وقت كسى بهر كسى در نگشود
اين نه مسجد كه بهر لحظه درش بگشايند * كه تو دير آئى و اندر صف پيش استى زود
. . . * شاهد و شمع و شراب و شكر و ناى و سرود
هرچه در جملهء آفاق در آنجا حاضر * مؤمن و صابئى و گبر و نصارا و يهود
گر تو خواهى كه دم از صحبت اينان بزنى * خاك پاى همه شو تا كه بيابى مقصود . )
منسوب به نظامى گنجوى . رجوع به اينجا آهو سم مىاندازد ، شود .
اين خر نشد خر دگر
. نظير ؛ اجارهنشين خوشنشين است . رجوع به : اكبر ندهد خداى اكبر . . . ، شود .
اين خريست كه باهم امامزاده ساختيم
. رجوع به : امامزادهايست كه باهم ساختيم ، شود .
اين خط و اين نشان
. رجوع به شاخ و شانه كشيدن ، شود .
اين خمارش به از خمارشكن .
( شد غلام ملك بمى خوردن * بشدند از پيش به پى كردن
يافتندش بكنج ميخانه * مفلس و عور و مست و ديوانه
بس بگفتند پند و هيچ نگفت * مى كشيدند و او دگر مىخفت
رندكى ميگذشت آشفته * بارها خانهء پدر رفته
ديد كانگير و ده مجازى نيست * گفت خشم ملوك بازى نيست
بهليدش چنان كه هست افتد * كه بلا بيند ار بدست افتد
خواجه هرچند پر هنر داند * جرم خود بنده نيكتر داند
قصهء اين پسر بپرس از من * ك . . . )
اوحدى .
اين دست را مباد بر آن دست احتياج
. رفع حاجت كردن حتى از جانب نزديكان متضمن نهادن منتى باشد . نظير : خدا اين چشم را به آن چشم محتاج نكند .
اين دعائى است كه مستجاب نميشود
. اين كار شدنى نيست .
اين دغلدوستان كه مىبينى مگسانند گرد شيرينى .
سعدى . نظير :
از اين مشتى رفيقان ريائى * بريدن بهتر است از آشنائى
همه يار تو از بهر تراشند * پى لقمه هوادار تو باشند
ز تو جويند ار دولت معونت * گريزند از بر تو روز محنت
عزيزى تا كه دارى زر و دينار * چه دينارت نماند آنگه شوى خوار
چو مالت كاست از مهرت بكاهند * زيانت بهر سود خويش خواهند