تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
پاسى از شب چه بشد پيشترك يا كمتر * رندى از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود گفت خير است در اين وقت كرا ميخواهى * بىمحل آمدنت بر در ما بهر چه بود گفتمش در بگشا گفت برو هرزه مگوى * كاندرين وقت كسى بهر كسى در نگشود اين نه مسجد كه بهر لحظه درش بگشايند * كه تو دير آئى و اندر صف پيش استى زود . . . * شاهد و شمع و شراب و شكر و ناى و سرود هرچه در جملهء آفاق در آنجا حاضر * مؤمن و صابئى و گبر و نصارا و يهود گر تو خواهى كه دم از صحبت اينان بزنى * خاك پاى همه شو تا كه بيابى مقصود . )
منسوب به نظامى گنجوى . رجوع به اينجا آهو سم مىاندازد ، شود .

اين خر نشد خر دگر

. نظير ؛ اجاره‌نشين خوش‌نشين است . رجوع به : اكبر ندهد خداى اكبر . . . ، شود .

اين خريست كه باهم امام‌زاده ساختيم

. رجوع به : امام‌زاده‌ايست كه باهم ساختيم ، شود .

اين خط و اين نشان

. رجوع به شاخ و شانه كشيدن ، شود .

اين خمارش به از خمارشكن .

( شد غلام ملك بمى خوردن * بشدند از پيش به پى كردن يافتندش بكنج ميخانه * مفلس و عور و مست و ديوانه بس بگفتند پند و هيچ نگفت * مى كشيدند و او دگر مىخفت رندكى ميگذشت آشفته * بارها خانهء پدر رفته ديد كان‌گير و ده مجازى نيست * گفت خشم ملوك بازى نيست بهليدش چنان كه هست افتد * كه بلا بيند ار بدست افتد خواجه هرچند پر هنر داند * جرم خود بنده نيكتر داند قصهء اين پسر بپرس از من * ك . . . )
اوحدى .

اين دست را مباد بر آن دست احتياج

. رفع حاجت كردن حتى از جانب نزديكان متضمن نهادن منتى باشد . نظير : خدا اين چشم را به آن چشم محتاج نكند .

اين دعائى است كه مستجاب نميشود

. اين كار شدنى نيست .
اين دغل‌دوستان كه مىبينى مگسانند گرد شيرينى . سعدى . نظير :
از اين مشتى رفيقان ريائى * بريدن بهتر است از آشنائى همه يار تو از بهر تراشند * پى لقمه هوادار تو باشند ز تو جويند ار دولت معونت * گريزند از بر تو روز محنت عزيزى تا كه دارى زر و دينار * چه دينارت نماند آنگه شوى خوار چو مالت كاست از مهرت بكاهند * زيانت بهر سود خويش خواهند