كسى را مرد عاقل دوست خواند * كه اندر نيك و بد با دوست ماند .
ناصر خسرو .
الست ترى الريحان يشتم ناضرا * و يطرح فى الميضا اذا ما تغيرا .
قربان بند كيفتم تا پول دارى رفيقتم . چون كوزه فقاع كه تا پر باشد بر لب و دهانش بوسههاى خوش زنند و چون تهى گشت از دست بياندازند . مرزباننامه .
دوست مشمار آنكه در دولت زند * لاف يارى و برادرخواندگى
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشانحالى و درماندگى .
سعدى .
كل النداء اذا ناديت يخذلنى * الا نداى اذا ناديت يا مالى
استغن اومت و لا يغررك ذو نسب * من ابن عم و لا عم و لا خال
انى اقيم الى الزوراء اعمرها * ان الحبيب الى الاخوان ذومال .
اين دم را باش
. نظير : نقد را عشق است .
زانكه عاشق دردم نقد است مست * لاجرم از كفر و ايمان برتر است .
مولوى .
رجوع به : از آنروزيكه از تو . . . ، شود .
اين دم شير است ببازى مگير .
( عشق حقيقى است مجازى مگير . . . )
سحابى . رجوع به اينجا آهو سم مىاندازد ، شود .
اين دهن را خوب نخواندى
. بمزاح اين سخن را خوب نگفتى ( يا ) اين خواهش بى جا بود .
اين ديده شوخ ميكشد دل بكمند خواهى كه بكس دل ندهى ديده ببند .
سعدى .
رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . و رجوع به خر رفت و رسن برد ، شود .
اين را به كسى گو كه ترا نشناسد
. لاف و گزافه ميگوئى و عادت تو بر اين است .
اين را كه زائيدهاى بزرگ كن
. نظير :
تو كارى كه دارى نبردى بسر * چرا دست يازى به كار دگر .
فردوسى .
اين رشته سر دراز دارد
. نظير : بقى اشده . گاو هنوز بچرم اندر است . سر گندهاش زير لحاف است .
اين ره كه تو ميروى بتركستان است
( ترسم نرسى بكعبه اى اعرابى * ك . . . )
سعدى .
نظير :
اى تشنه بخيره چند پوئى * اين ره كه تو ميروى سرابست .
سعدى .
اخذوا طريق العنصلين . اخذوا وادى توله .
اين ره كه تو ميروى سرابست
. سعدى رجوع به : مثل فوق شود .
اين زال شوى كش چو تو بس ديده است از وى بشوى دست زناشوئى .
ناصر خسرو .
اين زمان پنج پنج مىگيرد تا شده عابد و مسلمانا .
عبيد زاكانى .
نظير : از مغ ترس آنزمان كه گشت مسلمان . ابو حنيفهء اسكافى . فم يسبح و يد تذبح .