تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
كسى را مرد عاقل دوست خواند * كه اندر نيك و بد با دوست ماند .
ناصر خسرو .
الست ترى الريحان يشتم ناضرا * و يطرح فى الميضا اذا ما تغيرا .
قربان بند كيفتم تا پول دارى رفيقتم . چون كوزه فقاع كه تا پر باشد بر لب و دهانش بوسه‌هاى خوش زنند و چون تهى گشت از دست بياندازند . مرزبان‌نامه .
دوست مشمار آنكه در دولت زند * لاف يارى و برادرخواندگى دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشان‌حالى و درماندگى .
سعدى .
كل النداء اذا ناديت يخذلنى * الا نداى اذا ناديت يا مالى استغن اومت و لا يغررك ذو نسب * من ابن عم و لا عم و لا خال انى اقيم الى الزوراء اعمرها * ان الحبيب الى الاخوان ذومال .

اين دم را باش

. نظير : نقد را عشق است .
زانكه عاشق دردم نقد است مست * لاجرم از كفر و ايمان برتر است .
مولوى . رجوع به : از آنروزيكه از تو . . . ، شود .

اين دم شير است ببازى مگير .

( عشق حقيقى است مجازى مگير . . . )
سحابى . رجوع به اينجا آهو سم مىاندازد ، شود .

اين دهن را خوب نخواندى

. بمزاح اين سخن را خوب نگفتى ( يا ) اين خواهش بى جا بود .
اين ديده شوخ ميكشد دل بكمند خواهى كه بكس دل ندهى ديده ببند . سعدى . رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . و رجوع به خر رفت و رسن برد ، شود .

اين را به كسى گو كه ترا نشناسد

. لاف و گزافه ميگوئى و عادت تو بر اين است .

اين را كه زائيده‌اى بزرگ كن

. نظير :
تو كارى كه دارى نبردى بسر * چرا دست يازى به كار دگر .
فردوسى .

اين رشته سر دراز دارد

. نظير : بقى اشده . گاو هنوز بچرم اندر است . سر گنده‌اش زير لحاف است .

اين ره كه تو ميروى بتركستان است

( ترسم نرسى بكعبه اى اعرابى * ك . . . )
سعدى . نظير :
اى تشنه بخيره چند پوئى * اين ره كه تو ميروى سرابست .
سعدى . اخذوا طريق العنصلين . اخذوا وادى توله .

اين ره كه تو ميروى سرابست

. سعدى رجوع به : مثل فوق شود .
اين زال شوى كش چو تو بس ديده است از وى بشوى دست زناشوئى . ناصر خسرو .
اين زمان پنج پنج مىگيرد تا شده عابد و مسلمانا . عبيد زاكانى . نظير : از مغ ترس آنزمان كه گشت مسلمان . ابو حنيفهء اسكافى . فم يسبح و يد تذبح .