رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
ايمنى جستم ز ويرانى ندانستم كه چرخ گنج ميخواهد بجاى باج از ملك خراب .
صائب .
اين آبهاى مرده به دريا نميرسد .
صائب .
اى ناتوان شده بتن و برگزيده زهد زاهد شدى كنون كه شدى سست و ناتوان
( . . . از دنبه چون بماند نوميد و بىنصيب * خرسند مىشود سگ بيچاره بستخوان . )
ناصر خسرو . رجوع به : حاكمان در زمان معزولى . . . ، شود .
اين آش و اين نقاره
. از جامع التمثيل . رجوع به : و اين چاه اين . . . ، شود .
اين استر چموش لگدزن از آن من .
وحشى . رجوع به : آن گربه . . . ، شود .
اين الثرى و الثريا
. نظير : اين مجرى السيل من مطلع السهيل . چه نسبت خاك را با عالم پاك . لاشهء خر را بتازى چه نسبت . چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا . ما للتراب و رب الارباب .
اين الغراب و هوى العقاب . به بين تفاوت ره از كجاست تا بكجا .
خال مهرويان سياه و دانهء فلفل سياه * هردو جانسوزند اما اين كجا و آن كجا
ميان ماه من تا ماه گردون * تفاوت از زمين تا آسمان است .
زمرد و گيه سبز هردو همرنگند * و ليك زاين به نگين دان كشند و زان بجوال .
ازرقى .
اگر چند ز آهو بود پشك و مشك * ولى پشك چون مشك نارد بها .
ابن يمين .
هر گردى گردو نيست . هركه ريش دارد باباى تو نيست . و رجوع به : اول من قاس . . . ، شود .
اين الربح اذا كان رأس المال خسران
. نقل از بيهقى .
وعدهء سود چون بخويش دهى * تو كه سرمايه از زيان دارى .
اين الغراب و هوى العقاب
. نقل از زيدرى . رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود .
اين امامزادهايست كه باهم ساختيم
. رجوع به : امامزادهايست كه باهم ساختيم ، شود .
نظير : با همه كس پلاس با من هم پلاس . به همه بلى با من هم بلى . بازى بازى با ريش بابا هم بازى .
اين پات را بردار حمال آن پات را بردار حمال
. بكاهلان كه در رفتار يا انجامكارى ديگر كندى كنند بطور توبيخ و مزاح گويند و گويا اشاره بحمالى است كه از بسيارى تنبلى او صاحب بار مجبور بوده است براى برداشتن هر پا و گامى او را فرمانى نو دهد .
اين باديه از كاهلى تست پر از خار . از خار شود ساده اگر گرم برانى .
صائب .
اين به آن در
. نظير : هذ ، تبلك و هل جزيتك . سهم به سهم . هرچه عوض دارد گله ندارد .
اين ببر بيان را كه بكشته اين شير ژيان را كه بكشته
. در استخفاف كارى حقير گويند .
اين تجربت است آنكه نه زر دارد خوار است .
( زان غنچه عزيز است كه زر