اين عجوزه عروس هزار داماد است .
( مجو درستى عهد از جهان سست نهاد * كه . . . )
حافظ . مصراع را چون به تنهائى گويند اراده كنند زنى بس بيوفاست يا مردى بس منافق و دوروست .
اين عشق نيست جانا جنگست و كارزار .
( تا كى بود بهانه و تا كى بود عتاب . . . )
فرخى .
رجوع به : تركىكردن شود .
اى نعيم لا يكدره الدهر
. ( و . . . ) كدام صافى دسترس و مال است كه روزگار آن را نياشورده و تيره نكرده است .
اى نفس برشتهء قناعت شو كانجا همه چيز نيك ارزان است .
( . . . آلوده منت كسان كم شو * تا يكشبه در وثاق تو نان است
چندانكه مروت است در دادن * در ناستدن هزار چندان است .
انورى .
رجوع : به طمع آرد بمردان . . . ، شود .
اين قاصد مرگ من است
. از كلمهء قاصد پيك و بريد اراده كنند . و مثل را غالبا براى اولين موى سپيد يا مرضى كه اماره و نشانهء هلاك و مرگ باشد استعمال كنند .
اين قافله تا بحشر لنگ است
. هر روز در اين كار مشكلى نو ظاهر مىشود . نظير :
پالان خر دجال است . الامر يعرض دونه الامر .
اين قبايش تا قندش را مهيا كنم ( يا ) اين قدكش تا قندش را فراهم آرم
. مردى قدكى نزد خياط برد تا قبائى كند . و از اجرت پرسيد . خياط گفت مزد آن قدكى و قنديست . صاحب كار قدك را نزد او نهاده راه درگرفت . خياط پرسيد كجا ميروى .
گفت اين قدكش تا قندش را فراهم آرم . نظير : فرع زياده براصل است . آفتابه خرج لحيم است .
اينقدر چريدى كو دمبهات
. رجوع به : امشب همه شب كمچه زدى . . . ، شود .
اينقدر خر هست و ما پياده مىرويم
. رجوع به : آنقدر خر هست پس . . . ، شود .
اين قدكش تا قندش را بياورم
. رجوع به : اين قبايش . . . ، شود .
اين كار دولت است كنون تا كرا رسد
. دولت بمعنى بخت است . رجوع به : بينيم تا اسب . . . ، شود .
اين كار كار عشق است دخلى بدين ندارد
. اين مصراع از قولى و باصطلاح امروز تصنيفى عاميانه مثل شده است . و مصراح اولش اين است : عاشق شدم بگبرى گبرى كه دين ندارد . نظير : كار دل است كار خشت و گل نيست .
مذهب عاشق ز مذهبها جداست .
مولوى .
اين كاسه نيمكاسهء در زير دارد
. كار ساده نيست و فريب و فسوسى در آن نهفته است .
اينك سرت و اينك سندان
. تمثل :
هجرت چو بخواب در پديد آمد * گفت اينت غم انورى سر و سندان .
انورى .