اين زن و زور و زر گذاشتنيست مهرش اندر درون نكاشتنيست .
اوحدى .
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست تا سبزهء خاك ما تماشاگه كيست .
( ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست * بىبادهء ارغوان نميشايد زيست . . . )
خيام . رجوع به :
از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
اين سبو گر نشكند امروز فردا بشكند
. اين پيشآمد بد ناگزير است .
اين سخن را در بكوى ديگر است
. روش كنونى شما روشى نو و بىسابقه و مولد بدگمانى و سوءظن باشد . تمثل :
نه مرا خوش بنوازى نه مرا بوسه دهى * اين سخن دارد جانا بدگر كوى درى .
فرخى .
اين سرا و باغ تو زندان تست ملك و مال تو بلاى جان تست .
مولوى .
نظير : انما اموالكم و اولادكم فتنه .
اين سراى سپنج نيايند جويندگان جز برنج .
( چنين گفت پس ك . . . )
فردوسى .
اين سطرهاى چين كه ز پيرى به روى ماست هريك جدا جدا خط معزولى قواست .
صائب .
اين سنگ و اين پاسنگ
. رجوع : بهاين چاه و اين ريسمان ، شود .
اين سيه كاسه در آخر بكشد مهمانرا .
( برو از خانهء گردون بدر و نان مطلب * ك . . . )
حافظ . رجوع : به از مرگ خود چاره . . . ، شود .
اين شرط آدميت نيست مرغ تسبيحخوان و من خاموش .
( دوش مرغى بصبح ميناليد * عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
گفتم . . . )
سعدى .
اين شكم بىهنر پيچپيچ صبر ندارد كه بسازد به هيچ
.
( گوش تواند كه همه عمر وى * نشنود آواز دف و چنگ و نى
ديده شكيبد ز تماشاى باغ * بر گل و نسرين بسر آرد دماغ
گر نبود بالش آگنده پر * خواب توان كرد حجر زير سر
ور نبود دلبر همخوابه پيش * دست توان كرد در آغوش خويش
و . . . * . . . )
سعدى .
اينش نعمت اينش نعمتخوارگان .
( ناصر خسرو براهى مىگذشت * مست و لا يعقل نه چون ميخوارگان
ديد قبرستان و مبرز روبرو * بانگ برزد گفت كى نظارگان
نعمت دنيا و نعمتخواره بين * . . . )
ناصر خسرو .
اين طفل يكشنبه ره صدساله ميرود .
( طى مكان به بين و زمان در سلوك شعر * ك . . . )
حافظ . اين مرد بسى روز به و مرتقى است .