خداى . . . ) سعدى . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
اى فلك ! به همه منقل دادى بما كلك
. منقل آتشدانيست كه از آهن و برنج يا ساير فلزات سازند و كلك آتشدان سفالينه باشد . عامه در موقع غبطه يا رشك بمزاح بدين جمله از ناسازگارى بخت شكايت كنند .
اى قطرهء منى سر بيچارگى بنه كابليس را غرور منى خاكسار كرد .
سعدى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
اى قوم سر خار بيابان كه كند تيز وان بعرهء بز را كه كند گرد بمبعر
( . . . وان گرز گران را كه سپرده است به خشخاش * و آن قامت موزون ز كجا يافت صنوبر )
قاآنى .
چون نادانى در حكمت و فلسفه سخن راند يا از علل واضحهء وجود اشيا پرسد باستهزا بدين شعر تمثل كنند .
اى كاش شود خشك بن تاك خداوند زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را .
( ابليس شبى رفت ببالين جوانى * آراسته با شكل مهيبى سر و بر را
گفتا كه منم مرگ و اگر خواهى زنهار * بايد بگزينى تو يكى زين سه خطر را
يا آن پدر پير غمين را بكشى زار * يا بشكنى از خواهر خود سينه و سر را
يا خود ز مى ناب بنوشى دو سه ساغر * تا آنكه بپوشم ز هلاك تو نظر را
لرزيد از اين بيم جوان بر خود و جا داشت * كز مرگ فتد لرزه بتن ضيغم نر را
گفتا نكنم با پدر و خواهر اين كار * لكن بمى از خويش كنم دفع ضرر را
جامى دو سه مى خورد و چو شد خيره ز مستى * هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را . . . )
ايرج ميرزا .
رجوع به : چه خورى چيزى كز خوردن آن . . . ، شود .
اى كاش كه هر حرام مستى دادى تا من بجهان نديدمى هشيارى .
( افتاده مرا با مى و مستى كارى * خلقم ز چه مىكند ملامت بارى . . . )
خيام . رجوع به : اگر بهر گناهى بگيرند . . . ، شود .
ايكام دلت دام كرده دين را هشدار كه اين راه انبيا نيست .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
اى كشته كرا كشتى تا كشته شدى زار تا باز كه او را بكشد آنكه ترا كشت .
ناصر خسرو .
نظير : قتلت و قتلت و سيقتل قاتلك . رجوع به : انگشت مكن رنجه . . . و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
اى كه دانش بخلق آموزى آنچه گوئى بخلق ، خود بنيوش .