يك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد * وز كوزه شكستهء دمى آبى سرد
محكوم كم از خودى چرا بايد بود * يا خدمت چون خودى چرا بايد كرد .
خيام .
طاعت خلق باد باشد باد * كس گرفتار باد هيچ مباد .
آنكسانى كه بار خلق كشند * زان عمل سال و ماه شاد و خوشند
سال و ماه از براى نيك و بدى * شده راضى بجور همچو خودى
ابلهى را خدايگان خوانند * ريش خود ميريند و ميدانند
روز و شب در ركاب سفله دوان * همچو سگ خواستار لقمهء نان
ور كند عطسه مرد را چو خداى * سجده آرد بايستد به دو پاى
وز پى سوزيان « 1 » و از چيزش * يرحم اللّه گويد از تيزش .
سنائى .
دو قرص نان اگر از گندم است و گر از جو * دوتاى جامه اگر كهنه است اگر از نو
هزار مرتبه بهتر بنزد ابن يمين * ز فر مملكت كيقباد و كيخسرو .
ابن يمين .
اگر دو گاو بدست آورى و مزرعهء * يكى امير و يكيرا وزير نام كنى
وگر كفاف معاشت نميشود حاصل * روى و شام شبى از جهود وام كنى
هزار بار از آن به كه بامداد پگاه * كمر ببندى و بر چون خودى سلام كنى .
ابن يمين .
تا ميتوان ز آبلهء دست رزق خورد * بهر چه خوشهچين ثريا شود كسى .
صائب .
هركه نان از عمل خويش خورد * منت حاتم طائى نبرد .
سعدى .
بنان خشك قناعت كنيم و جامهء دلق * كه بار منت خود به ز بار منت خلق .
سعدى .
ترك احسان خواجه اولىتر * كاحتمال جفاى بوابان
بتمناى گوشت مردن به * كه تقاضاى زشت قصابان .
سعدى .
عز من قنع ذل من طمع .
اى عزيز من گنه آن به كه پنهانى بود
( دى عزيزى گفت حافظ مىخورد پنهان شراب . . . )
حافظ ، نظير :
گناه كردن پنهان به از عبادت فاش .
حافظ .
اى غر زن نيك يادم آوردى .
( كوسجى را با لحيانى خصومت شده درهم آويختند . * لحيانى دست بر ريش كوسج برد كوسج گفت . . . )
نفايس الفنون . نظير : ذكرتنى الطعن و كنت ناسيا
اى فسق اعظم من الكفر
. كدام نابكارى بزرگتر از بد دينى يا ناسپاسى باشد .
اى فغان از يار ناجنس اى فغان .
( . . . همنشين نيك جوئيد اى مهان . )
مولوى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
اى فقيه اول نصيحت گوى نفس خويش را .
( راستى كردند و فرمودند مردان
هامش
( 1 ) مخفف سود و زيان و در اينجا از آن سود تنها مراد است .