( . . . خويشتن را علاج مى نكنى * بارى از عيب ديگران خاموش . )
رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .
ايكه دستت ميرسد كارى بكن پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار .
سعدى .
نظير :
برگ عيشى بگور خويش فرست * كس نيارد ز پس تو پيش فرست .
سعدى .
بودم جوان كه گفت مرا پير اوستاد * فرصت غنيمت است نبايد ز دست داد .
رجوع به : از امروز كارى بفردا ممان ، شود .
اى كه رويت بقربت شاهست چه روى كابگينه در راهست
( . . . ميروى نرمتر بنه گامت * تا مبادا كه بشكنى جامت . )
اوحدى . رجوع به : احذر مباسطة الملوك ، و رجوع به : ايكه دايم ملازم شاهى . . . ، شود .
اى گرفتار و پاىبند عيال دگر آسودگى مبند خيال .
سعدى .
نظير : صاحب العيال لا يفلح ابدا . رجوع بغم فرزند و نان و جامه . . . ، شود .
ايلچى را زوالى نيست
. تركيب اين مثل هندى است . از ايلچى مراد فرستاده و سفير است و از زوال زيان و خطر خواهند . رجوع به : المأمور معذور ، شود .
اى مرد خرد بر فناى عالم از گشتن او راستتر گوا نيست .
ناصر خسرو .
قدماى حكما تغير را دليل حدوث و حدوث را نشانه فنا ميگرفتهاند .
اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تست .
( . . . عرض خود مىبرى و زحمت ما ميدارى . )
حافظ . نظير : اين دم شير است ببازى مگير .
اى مكه وه كه بس دورى .
( راه جسم تو سوى دل به مثل * هست چون حيز و منزل اول
كه همى هر دمى ز رنجورى * گفتى . . . )
سنائى .
ايمن است از موج دريا هركه در بوزى « 1 » نشست .
( هركه بر درگاه او كرد التجا رست از محن . . . )
خواجه عميد لوبكى . نظير : چه بيم از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان .
ايمن بود فريشته از كيد اهرمن .
( زيرا كه او بسيرت و خلق فريشته است . . . )
معزى .
اى من فداى آنكه دلش با زبان يكيست .
( خلقى زبان بدعوى عشقش گشادهاند . . . )
حافظ .
ايمن مشو ز فتنه چو خود فتنه ميكنى گر چيرهاى تو چيرهتر است از تو روزگار .
پروين .
هامش
( 1 ) بگفتهء صاحب فرهنگ انجمنآرا در ذيل كلمهء خوزستان بوزى بمعنى كشتى و معرب آن بوصى است .