اى زبردست زيردست آزار گرم تا كى بماند اين بازار .
سعدى .
رجوع به اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
ايزد دعاى سوختگان را بود مجيب
( . . . پس چون دعاى دشمن تو نيست مستجاب . )
معزى .
رجوع به : آنچه يك پيرزن كند . . . ، شود .
ايزد كند رحمت بر آنكس كه او رحمت كند برمردم ممتحن .
فرخى .
رجوع به : ارحم ترحم ، شود .
ايزد نپسندد ستم از هيچ ستمكار .
( آنكس كه ستم كرد بر اين شهر ستم ديد . . . )
مسعود سعد .
رجوع باسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
ايزد ندهد ملك جهان جز بسزاوار .
( هستى تو سزاوار همه ملك جهانرا . . . )
معزى .
نظير :
دولت ندهد خداى كس را بغلط .
بدر جاجرمى . خلايق هرچه لايق . بهركس هرچه لايق بود دادند .
عقل و دولت قرين يكدگر است * هركه را عقل نيست دولت نيست .
سعدى .
خرد نزديك دولت كس فرستاد * كه ميخواهم كه با من يار باشى
جوابش داد دولت گفت هرجا * كه من باشم تو خود ناچار باشى .
نقل از تاريخ گيلان مرعشى
خداى هرچه كسى را دهد غلط ندهد * غلط روا نبود بر خداى ما سبحان .
عنصرى .
و رجوع به : آنكه هفت اقليم عالم را . . . ، شود .
ايزد هرگز درى نبندد بر تو تا صد ديگر ببهترى نگشايد .
نقل از اسرار التوحيد .
نظير :
خدا گر ببندد ز حكمت درى * ز رحمت گشايد در ديگرى .
سعدى .
ايزد همه ساله است با مردم راد * بر مرد درى نبست تا ده نگشايد
ما را بدل خاربنى سروى داد * برداشت چراغكى و شمعى بنهاد .
قطران .
باشم تا نيز چه آيد دگر * مادر تقدير چه زايد دگر
باردگر نيز بگردد فلك * موعظتى نيز نماند دگر
شاد بدانم كه چو بندد درى * ايزدمان بازگشايد دگر .
ابو المظفر مكى پنجهرى
از آن زمان كه فكندند چرخرا بنياد * درى نه بست زمانه كه ديگرى نگشاد
هريكى را عوض دهد هفتاد * گر درى بست بر تو ده بگشاد .
سنائى .
رجوع به از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
ايزد همه را آنچه كنند آرد پيش .
( صدبار ز من شنيده بودى كموبيش * ك . . . در كردهء خويش ماندهءاى درويش
چه چون كندى فزون ز اندازهء خويش . )
فرخى . رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو . . . ، شود .