تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
اى زبردست زيردست آزار گرم تا كى بماند اين بازار . سعدى . رجوع به اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .

ايزد دعاى سوختگان را بود مجيب

( . . . پس چون دعاى دشمن تو نيست مستجاب . )
معزى . رجوع به : آنچه يك پيرزن كند . . . ، شود .
ايزد كند رحمت بر آن‌كس كه او رحمت كند برمردم ممتحن . فرخى . رجوع به : ارحم ترحم ، شود .

ايزد نپسندد ستم از هيچ ستمكار .

( آنكس كه ستم كرد بر اين شهر ستم ديد . . . )
مسعود سعد . رجوع باسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .

ايزد ندهد ملك جهان جز بسزاوار .

( هستى تو سزاوار همه ملك جهانرا . . . )
معزى . نظير :
دولت ندهد خداى كس را بغلط .
بدر جاجرمى . خلايق هرچه لايق . بهركس هرچه لايق بود دادند .
عقل و دولت قرين يكدگر است * هركه را عقل نيست دولت نيست .
سعدى .
خرد نزديك دولت كس فرستاد * كه ميخواهم كه با من يار باشى جوابش داد دولت گفت هرجا * كه من باشم تو خود ناچار باشى .
نقل از تاريخ گيلان مرعشى
خداى هرچه كسى را دهد غلط ندهد * غلط روا نبود بر خداى ما سبحان .
عنصرى . و رجوع به : آنكه هفت اقليم عالم را . . . ، شود .
ايزد هرگز درى نبندد بر تو تا صد ديگر ببهترى نگشايد . نقل از اسرار التوحيد . نظير :
خدا گر ببندد ز حكمت درى * ز رحمت گشايد در ديگرى .
سعدى .
ايزد همه ساله است با مردم راد * بر مرد درى نبست تا ده نگشايد ما را بدل خاربنى سروى داد * برداشت چراغكى و شمعى بنهاد .
قطران .
باشم تا نيز چه آيد دگر * مادر تقدير چه زايد دگر باردگر نيز بگردد فلك * موعظتى نيز نماند دگر شاد بدانم كه چو بندد درى * ايزدمان بازگشايد دگر .
ابو المظفر مكى پنجهرى
از آن زمان كه فكندند چرخرا بنياد * درى نه بست زمانه كه ديگرى نگشاد هريكى را عوض دهد هفتاد * گر درى بست بر تو ده بگشاد .
سنائى . رجوع به از پى هر گريه آخر . . . ، شود .

ايزد همه را آنچه كنند آرد پيش .

( صدبار ز من شنيده بودى كم‌وبيش * ك . . . در كردهء خويش ماندهءاى درويش چه چون كندى فزون ز اندازهء خويش . )
فرخى . رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو . . . ، شود .