آبى بجوئى شدن .
رونق يا پيشرفتى در كار پيدا آمدن . تمثل :
آبى بجوى فتح و ظفر در نمىشود * يك روز جز ز چشمهء تيغ و سنان تو
. ظهير فاريابى .
آبى به روى كار كسى آوردن .
رجوع به آب به روى كار آوردن شود .
آبيست زير پره كه ميگردد آسيا .
( . . . سريست زير پرده كه ميگردد آسمان . )
قاآنى .
آبى كه آبرو ببرد در گلو مريز
. رجوع به آب رو آب جو نبايد كرد ، شود .
آبى كه ز چشم رفت كى آيد باز
. نقل از زيدرى . مقصود از آب حيا و شرم است .
آبى ندارد پارگين در معرض بحر خضم .
( گر مىزند خشم لعين لافى همه كس داند اين * ك . . . )
سلمان ساوجى .
آت الى الناس ما تحب ان يؤتى اليك . با مردمان آن كن كه روا دارى با تو كنند . حديث نبوى .
آتش ار هيچ نيابد كه خورش سازد از آن كارش اين است كه بنشيند و خود را بخورد
. ابن يمين .
آتش از آتش گل مىكند
. مرد در يارى با ديگران قوت و كمال گيرد .
آتش از باد تيزتر شود
. تمثل : شيخ ما گفت . سرى سقطى كه خال جنيد بود قدس اللّه روحهما بيمار شد . جنيد بعيادت او در شد و مروحهء برداشت تا بادش كند . گفت اى جنيد آتش از باد تيزتر شود . اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد نظير : آتش از باد تيزتر گردد .
پلنگ از زدن كينهورتر شود * بباد آتش تيز برتر شود
. سعدى .
آتش از چنار ( يا ، از چنار پوسيده ) برآيد
. عشق يا تحمل سختى كارگاهى در پيران قوىتر است . نظير : دود از كنده برميخيزد . عشق پيرى گر بجنبد سر برسوائى زند
آتش از خانهء همسايهء درويش مخواه كانچه بر روزن او ميگذرد دود دل است
.
( ايكه بر مركب تازنده سوارى هشدار * كه خر لاغر بيچاره درين آب و گل است . . . )
سعدى .
آتش از خيار برنيايد آتش از خيار نجهد
. تمثل :
كى شود دهر با تو يكدم خوش * چون جهد ناگه از خيار آتش
سنائى .
نكرد و هم نكند حاسد تو كار صواب * نجست و هم نجهد هرگز از خيار آتش
. اديب صابر .
بىآبروى دست تو هركس كه آب يافت * از دست دهر بود چنان كاتش از خيار
. انورى .
اى بر دو بامداد پندار * فارغ چو همه خران نشسته
نامت بميان مردمان در * چون آتشى از خيار جسته
. انورى .