تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤

آبگينه و سنگ باهم نسازد

. تمثل :
بهم چون بود مهر و كين‌گاه جنگ * ابا آبگينه كجا ساخت سنگ
. اسدى . نظير : محبت سنگ و سبو است .
آبگينه همه جا هست از آن قدرش نيست لعل دشوار بدست آيد از آنست عزيز . سعدى . نظير : اگر همه شب قدر بودى شب قدر بىقدر بودى سعدى .

آبم است و گابم است « 1 » نوبت آسيابم است

. نظير : گاوم ميزايد ، آبم مى آيد ، زنم هم دردش است . يك سر است و هزار سودا .
آب نايافته گران باشد چون بيابند رايگان باشد .
( . . . آب را هركسى بجان جويند * چون بيابند كون از آن شويند . )
سنائى .

آب نديده موزه كشيدن

. كاريرا پيش از رسيدن وقت آن كردن . نظير : چاه نكنده منار دزديدن . گز نكرده پاره كردن .

آب نطلبيده مراد است

. چون ناخواسته آب براى كسى آرند بفال نيك است

آب نمىبيند و گرنه شناگر قابلى است

. اگر شرارتى را مرتكب نيست وسيله و دست‌رس ندارد . نظير :
از غم بىآلتى افسرده است
. مولوى .
آب نيكو روان بود در ده ليك در ريگ ناروانى به . سنائى .

آب و آتش جمع نميشود

. اين دو چيز يا دو كس را باهم توفيق و آشتى نتوان داد . تمثل ، آب و آتش بهم نيايد راست .
نباشم زين سپس من با تو هم راز * نباشد آب و آتش را بهم ساز
ويس و رامين .
مر او را گفت پورا چند گوئى * در آتش آب روشن چند جوئى
ويس و رامين .

آب و روغن بهم نياميزد

. رجوع بفقرهء قبل شود . تمثل :
تا خيال آن بت قصاب در چشم من است * زين سبب چشمم هميشه همچو داسش روشن است « 2 » تا بديدم دامنش ، پر خونست چشم من و ز اشك * بر گريبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است با من از روى طبيعت گر نياميزد رواست * از براى آنكه من در آب و او در روغن است
. سنائى .

آب و گاوشان يكى است

. در كارها يا در اموال باهم شركت دارند .

آبها از آسياها افتادن

. پس از هياهو و هنگامهء سكونت و آرامش پيدا شدن .

آبيانرا چه عيش در آتش .

( با غم مرگ كس نباشد خوش . . . )
. مكتبى .
هامش
( 1 ) گاب در لهجهء عوام بمعنى گاو است . ( 2 ) روشن بمعنى صيقل زده است چنان كه روشن‌گر بمعنى صيقل‌دهنده باشد .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 14 | على اكبر دهخدا