تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
اينكه : اگر سودى نبردم زيان نيز نكردم . يا ، اگر اين‌بار پيروز نشدم چه چيز مرا از تكرار كرده باز ميدارد .

انگشت انگشت مبر تا خيك خيك نريزى

. نفطفروشى بشاگرد دكان مىآموخت كه گاه سنجش با فشردن بپلهء ترازو از فروشنده زيادت ستاند و به خريدار كم دهد . شاگرد او را از كيفر آن جهانى هراس ميداد و او از گناه بازنمىايستاد . تا آنگاه كه مرد باميد سودى سفر دريا پيش گرفت و كشتى بخيك‌هاى نفط انباشته بود . طوفان برخاست . ناخدا بسبك‌كردن كشتى فرمان داد . بازارگان از بيم جان با دست خويش خيكها به آب مىافكند . شاگرد مزيد الم او را بطنز گفت . انگشت انگشت مبر تا خيك خيك نريزى . نقل بمعنى از جامع التمثيل . نظير آبش درميرود .
ديدى بدان شبان كه گرفتى هميشه شير * آرى شبان ز شيرگرفتن توانگر است در كوزه‌هاى شير فزودى هميشه آب * بفروختى بخلق كه شير مطهر است پيوسته شير خود را با آب ميفروخت * پنداشت كارها همه ساله برابر است بنگر بدان شبان چه رسد از بلاى حرص * اينك بگويمت كه دلت نيك غمخور است سيلى درآمد و رمهء خواجه را ببرد * فرياد كرد خواجه كه چه شور و چه شر است آواز داد هاتفش از گوشه‌اى و گفت * كاين خاك توده خانهء پاداش كيفر است آن قطره‌هاى آب كه بر شير ميزدى * شد جمع و سيل گشت و چنين فتنه‌گستر است
كافى بخارى .
داشت شبانى رمه در كوهسار * پير و جوان گشته از او شيرخوار شير كه از بز بسبو ريختى * آب در آن شير درآميختى بردى از آن آب طمع هم بشير * نقره ستاندى چو ز برنا و پير روزى از آن كوه بصحراى خاك * سيل درآمد رمه را برد پاك آنكه جهان سوختهء شير كرد * سوخته شد ناگه از آن شير سرد خواجه چو شد با غم و آزار جفت * كار شناسيش در آن حال گفت كان همه آب تو كه در شير بود * شد همه سيل و رمه را درربود مرد شبان زان سخن باشكوه * ماند سرافكنده چو سيلاب كوه .
امير خسرو دهلوى . رجوع به از مكافات عمل غافل مشو ، شود .

انگشت به بينى نميتوان كرد

. در اين‌جا جاسوس بسيار است . يا ، اين مرد سخن چين است .

انگشت بدر كسى مزن تا در تو بمشت نكوبند

. جامع التمثيل . تمثل :
انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس * تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت .
ناصر خسرو مكوب در كسى را تا نكوبند درت را . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

انگشت بدندان گرفتن

. بنشانهء حسد يا تعجب انگشت در ميان دو دندان نهادن . تمثل :