كآنچه را نام كردهء وجدان * چيست جز باد كرده در انبان
نيك بنگر به دو كه بىكموبيش * چون هريسه است و آب ديده سريش
چون كشى ريش احمق است دراز * ور رها شد درازيش به دو غاز
شير بر غرم چون برد دندان * هيچ دانى چه گويدش وجدان
گويد اى شاه دد هماره بزى * نوشخور نوش و شادخواره بزى
ز آنكه زين غرم گول اشتر دل * چون كنى طعمه اى شه عادل
عمل هضم در بمعدهء شاه * شيرسازى كند از اين روباه
كار صيد از تو نزره بازيست * بلكه از دام شاه دد سازيست .
زن جولا چو بركشد بكتاش * باز وجدان به دو زند شاباش
گويدش كاين نگار جانانه * اندر آن تنگ و تار ويرانه
نه خورش داشتى نه جامهء گرم * شوى نيز از رخش ببردى شرم
هر دو رستند از اين جوانمردى * اين يك از درد و آن ز بىدردى .
آرى اين اوستا بهر نيرنگ * ز يكى خم برآورد ده رنگ
زرد از او جوى و زعفرانى بين * سرخ از او خواه و ارغوانى بين
دهدت زين خم ار كند آهنگ * نيز بالاتر از سياهى رنگ
گر بفضل قديم صورت خويش « 1 » * داد ايزد بآدم از اين پيش
اين بسيرت عديل ديو رجيم * صورت خود دهد برب كريم
محكمى را چو او كند تأويل * پيل از پشه سازد از پشه پيل
تا بدآنجا كه گفت ره زن كرد * گرنه مىكشتمش نه خود مىمرد ؟ .
دهخدا .
انصاف بالاى طاعت است
. رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
انصاف شيوهايست كه بالاى طاعت است
. رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
انصاف نصف ايمان است
. رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
انصر اخاك ظالما و مظلوما
. برادر خويش را در ستمكارى و ستمديدگى يارى ده .
تمثل : روى عن النبى صلى اللّه عليه و آله انه عليه السلام قال هذا . فقيل يا رسول اللّه ننصره مظلوما فكيف ننصره ظالما فقال عليه السلام ترده عن الظلم .
انصر الى ما قيل و لا تنظر الى من قال
. بگفتار نگر نه بگوينده . نظير :
مرد بايد كه گيرد اندر گوش * ور نوشته است پند بر ديوار
غلط است اينكه مدعى گويد * خفته را خفته كى كند بيدار « 2 » .
سعدى .
هامش
( 1 ) ان اللّه تعالى خلق آدم على صورته . حديث .
( 2 ) ظاهرا جمله ( خفته را خفته كى كند بيدار ) از زمانهاى قديم مثلى ساير بوده است و نظر شيخ اجل در اينجا بشعر حضرت سنائى عليه الرحمه نيست كه ميفرمايد :اى بديدار فتنه چون طاووس * وى بگفتار غره چون كفتار
عالمت غافل است و تو غافل * خفته را خفته كى كند بيدار