تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
از رشك او دبيران انگشتها بدندان * آنگاه در ببارد ز انگشت خويش و گه زر .
فرخى .
آفرين باد بر اين خواجهء مخدوم‌پرست * كه ز سعيش خرد انگشت بدندان آرد .
سلمان ساوجى .
لب و دندانش چون مرجان چكيده بر گل خندان * بدندان مانده انگشتم ز عشق آن لب و دندان .
قطران .
او در من و من در او فتاده * خلق از پى ما دوان و خندان انگشت تعجب جهانى * از گفت و شنيد ما بدندان .
سعدى . نظير : انگشت بدندان آوردن . انگشت بدندان ماندن . انگشت بر دهان ماندن . آب در دهان خشك شدن . بنگ از سر پريدن .

انگشت بدندان گزيدن

. پشيمان شدن . تمثل :
عقل هم انگشت خود را مىگزد * زانكه جان اينجاست بىجان ميروم .
مولوى .
انگشت‌گزان درآمدم از در تو * انگشت‌زنان برون شدم از بر تو .
مولوى .
سرانگشت تحير بگزد عقل بدندان * چون تأمل كند آن صورت انگشت‌نما را .
سعدى . نظير : ناخن بدندان گرفتن .

انگشت به دهان ماندن

. رجوع به مثل قبل شود .

انگشت بر حرف كسى نهادن

. گفتهء كسى را فرمان نكردن يا بر گفتهء كسى اعتراض كردن . تمثل :
هركه چون ابن يمين باشد در اين ره مستقيم * در رهش انگشت ننهد هيچكس بر هيچ حرف .
ابن يمين .

انگشت بر دهان ماندن

. به نشانهء شگفتى انگشت به دهان نهادن . تمثل :
فتنه را ناگاه بازافتاد دستى آنچنانك * ملك و ملت را بماند انگشت حيرت بر دهان .
ظهير .
دست درهم دادت اسباب جهاندارى چنانك * آسمان را ماند انگشت تحير در دهان .
ظهير .

انگشت بر ديده نهان

. اظهار مطاوعت كردن . تمثل :
خرد از روى تو انگشت نهد بر ديده * عقل در كوى تو بر خاك نهد پيشانى .
نزارى .

انگشت بشير زدن

. فتنه‌اى و شقاقى را سبب شدن .

انگشت خائيدن

. پشيمان شدن . تمثل :
هركس كه بجان پند عزيزان نكند گوش * بسيار بخايد سرانگشت ندامت .
حافظ . رجوع به : انگشت بدندان گزيدن ، شود .

انگشترى پاست

. چيزى نه بجاى خويش است .

انگشترى زنهار دادن

. گويا دادن انگشترى در قديم بنشانهء زنهار پادشاهان را رسمى بوده است . تمثل :
دار ملك سرورى جستند خصمان لاجرم * بر سر دارند اكنون كرده سرها سربسر طالب انگشترى زينهار است اين زمان * آنكه جست انگشترى ملك جم زين پيشتر .
سلمان ساوجى