از رشك او دبيران انگشتها بدندان * آنگاه در ببارد ز انگشت خويش و گه زر .
فرخى .
آفرين باد بر اين خواجهء مخدومپرست * كه ز سعيش خرد انگشت بدندان آرد .
سلمان ساوجى .
لب و دندانش چون مرجان چكيده بر گل خندان * بدندان مانده انگشتم ز عشق آن لب و دندان .
قطران .
او در من و من در او فتاده * خلق از پى ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانى * از گفت و شنيد ما بدندان .
سعدى .
نظير : انگشت بدندان آوردن . انگشت بدندان ماندن . انگشت بر دهان ماندن . آب در دهان خشك شدن . بنگ از سر پريدن .
انگشت بدندان گزيدن
. پشيمان شدن . تمثل :
عقل هم انگشت خود را مىگزد * زانكه جان اينجاست بىجان ميروم .
مولوى .
انگشتگزان درآمدم از در تو * انگشتزنان برون شدم از بر تو .
مولوى .
سرانگشت تحير بگزد عقل بدندان * چون تأمل كند آن صورت انگشتنما را .
سعدى .
نظير : ناخن بدندان گرفتن .
انگشت به دهان ماندن
. رجوع به مثل قبل شود .
انگشت بر حرف كسى نهادن
. گفتهء كسى را فرمان نكردن يا بر گفتهء كسى اعتراض كردن . تمثل :
هركه چون ابن يمين باشد در اين ره مستقيم * در رهش انگشت ننهد هيچكس بر هيچ حرف .
ابن يمين .
انگشت بر دهان ماندن
. به نشانهء شگفتى انگشت به دهان نهادن . تمثل :
فتنه را ناگاه بازافتاد دستى آنچنانك * ملك و ملت را بماند انگشت حيرت بر دهان .
ظهير .
دست درهم دادت اسباب جهاندارى چنانك * آسمان را ماند انگشت تحير در دهان .
ظهير .
انگشت بر ديده نهان
. اظهار مطاوعت كردن . تمثل :
خرد از روى تو انگشت نهد بر ديده * عقل در كوى تو بر خاك نهد پيشانى .
نزارى .
انگشت بشير زدن
. فتنهاى و شقاقى را سبب شدن .
انگشت خائيدن
. پشيمان شدن . تمثل :
هركس كه بجان پند عزيزان نكند گوش * بسيار بخايد سرانگشت ندامت .
حافظ .
رجوع به : انگشت بدندان گزيدن ، شود .
انگشترى پاست
. چيزى نه بجاى خويش است .
انگشترى زنهار دادن
. گويا دادن انگشترى در قديم بنشانهء زنهار پادشاهان را رسمى بوده است . تمثل :
دار ملك سرورى جستند خصمان لاجرم * بر سر دارند اكنون كرده سرها سربسر
طالب انگشترى زينهار است اين زمان * آنكه جست انگشترى ملك جم زين پيشتر .
سلمان ساوجى