تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
هركه لب بست از سخن با او كسى را كار نيست * مهر خاموشى كم از انگشتر زنهار نيست .
نظير : تير امان دادن .

انگشت زينهار برداشتن

. با برداشتن انگشت امان خواستن . تمثل :
دشمن كه خواست تا نهد انگشت اعتراض * برداشت از مهابتش انگشت زينهار .
سلمان ساوجى .

انگشت قبول بديده نهادن

. رجوع به : انگشت بر ديده نهادن ، شود .

انگشت كوچك فلان نتواند شد

. در برابر او به چيزى نيست : تمثل :
از حاتم و رستم نكنم ياد كه او را * انگشت كهين است به از حاتم و رستم .
عنصرى .
انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت .
( چون تيغ بدست آرى مردم نتوان كشت * نزديك خداوند بدى نيست فرامشت اين تيغ نه از بهر ستمكارى كردند * انگور نه از بهر نبيد است بچرخشت « 1 » عيسى برهى ديد يكى كشته فتاده * حيران شد و بگرفت بدندان سرانگشت گفتا كه كرا كشتى تا كشته شدى زار * تا باز كه او را بكشد آنكه ترا كشت . . . * . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . و رجوع به : نه هركه دارد شمشير . . . ، شود .

انگشت‌نما ( يا ) انگشت‌نماى خلق شدن

. ببدى و گاهى بنيكى شهره گرديدن .
منم امروز و تو انگشت‌نماى زن و مرد * من بنيكو سخنى و تو بشيرين دهنى .
سعدى .

انگشت نمك است خروار هم نمك است

. از بخششى اندك چنان كه از دهشى فراوان سپاس بايد داشت .

انگشت نهادن

. استخفاف يا اعتراض كردن . تمثل :
زهى بتقويت دين نهاده صد انگشت * مآثر يد بيضات دست موسى را .
انورى .
تا سرانگشت تعنت بسر مهر گذارى * حاليا پرده برافكن مه انگشت‌نما را .
دهخدا .

انگشت هنرور كليد روزيست و دست بيهنر كفچهء دريوزه

. رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .

انگور از انگور رنگ گيرد

. تمثل :
مكن با بدآموز هرگز درنگ * كه انگور گيرد ز انگور رنگ .
نظامى .
مرا از فتح ايشان فتح شد عزم * چو انگورى كه گيرد رنگ از انگور .
انورى . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
هامش
( 1 ) اين بيت را نيز برودكى نسبت كرده‌اند . رجوع بديوان رودكى فراهم آوردهء آقاى سعيد نفيسى شود .