هركه لب بست از سخن با او كسى را كار نيست * مهر خاموشى كم از انگشتر زنهار نيست .
نظير : تير امان دادن .
انگشت زينهار برداشتن
. با برداشتن انگشت امان خواستن . تمثل :
دشمن كه خواست تا نهد انگشت اعتراض * برداشت از مهابتش انگشت زينهار .
سلمان ساوجى .
انگشت قبول بديده نهادن
. رجوع به : انگشت بر ديده نهادن ، شود .
انگشت كوچك فلان نتواند شد
. در برابر او به چيزى نيست : تمثل :
از حاتم و رستم نكنم ياد كه او را * انگشت كهين است به از حاتم و رستم .
عنصرى .
انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت
.
( چون تيغ بدست آرى مردم نتوان كشت * نزديك خداوند بدى نيست فرامشت
اين تيغ نه از بهر ستمكارى كردند * انگور نه از بهر نبيد است بچرخشت « 1 »
عيسى برهى ديد يكى كشته فتاده * حيران شد و بگرفت بدندان سرانگشت
گفتا كه كرا كشتى تا كشته شدى زار * تا باز كه او را بكشد آنكه ترا كشت
. . . * . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . و رجوع به : نه هركه دارد شمشير . . . ، شود .
انگشتنما ( يا ) انگشتنماى خلق شدن
. ببدى و گاهى بنيكى شهره گرديدن .
منم امروز و تو انگشتنماى زن و مرد * من بنيكو سخنى و تو بشيرين دهنى .
سعدى .
انگشت نمك است خروار هم نمك است
. از بخششى اندك چنان كه از دهشى فراوان سپاس بايد داشت .
انگشت نهادن
. استخفاف يا اعتراض كردن . تمثل :
زهى بتقويت دين نهاده صد انگشت * مآثر يد بيضات دست موسى را .
انورى .
تا سرانگشت تعنت بسر مهر گذارى * حاليا پرده برافكن مه انگشتنما را .
دهخدا .
انگشت هنرور كليد روزيست و دست بيهنر كفچهء دريوزه
. رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
انگور از انگور رنگ گيرد
. تمثل :
مكن با بدآموز هرگز درنگ * كه انگور گيرد ز انگور رنگ .
نظامى .
مرا از فتح ايشان فتح شد عزم * چو انگورى كه گيرد رنگ از انگور .
انورى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
هامش
( 1 ) اين بيت را نيز برودكى نسبت كردهاند . رجوع بديوان رودكى فراهم آوردهء آقاى سعيد نفيسى شود .