*
در خلابى كنار جاده درون * از قضا بد سگى فتاده درون
لاشه سگ بس تلاش برد به كار * لاشه آورد عاقبت به كنار
همچو قبطى بركشيده ز نيل * سر و تن خيس خورده و تروتيل
دست و پائى زد و به خشكى راند * عفعفى كرد و آب تن بفشاند
قسمى از ره بلند و بخشى پست * شيخ زى شيب و سگ ببالادست
رشحات جدا ز جسم پليد * هشت عشرش بسوى شيخ جهيد
وز پليدى سگ گرفت آهار * شيخ را ريش و جبه و دستار .
باقلا بار كردنت هوس است * پيش كن خر كه كار زين سپس است
خر مريدان بانتظار نماز * كار تغسيل شيخ دور و دراز
حرص ميل و قبولى عامه * با ترشروى نفس لوامه
لحظهاى چند جنگشان پيوست * شيخ با حرص از درون همدست
گفت : سگ اندر آب اين غلط است * گرنه ماهيست لا محاله بط است
فلس و پر نيستش عجب اين است * دمكى دارد ، آه ! دلفين است .
كه به بحر و به بركههاى عميق * بكنار آورد ز مهر غريق
گفتهاند اين و گفتهء زيباست * بىعمل كار علم نايد راست
خوانده بودم بشرح سيرت آن * در دميرى و نيز الحيوان
حافظه رفته ، لعن بر ابليس * در بليناس و ارسطا طاليس
در شفا هم بباب جانوران * بو على را اشارتيست بر آن
ليك از بهر نيك سنجيدن * صد شنيدن كجا و يك ديدن
. . . * . . .
ندهد تا يقين خويش به شك « 1 » * گفت شيخ اين و پشت كرد بسگ
وز عبا مرده ريك پنج پدر * مردهآسا كفن كشيد بسر
چون شهاب هوا و آهوى دشت * چشم برهم نهاد و تيز گذشت
فرصت يك دوگانه خواندن نوز * مانده بود از طلوع كوكب روز
شيخ محراب با قدوم آراست * وز همه سوى بانگ و غوغا خاست
« قدس و پاكى شيخ را صلوات * لال هركو نگويد اين كلمات »
*
بارها گفتهام بشيخ ابو * يك كرت كجنشين و راست بگو
هامش
( 1 ) لا تنقض اليقين بالشك .