. . . * . . .
شيخ غلطى زد و ز بالش شيخ * نوك پرى بداد مالش شيخ
نوك پر بر سرش خليد و بخست * شيخ اسپندسان ز بستر جست
ديد ديريست تا كه صبح دوم * بردميده است و گرگ آخته دم
گفت آوخ كه خفتن بيگاه * مدح من قدح كرد و جا هم چاه
دانم اين مردگان زنده به تن * اين زمان چون گمان برند به من
« شيخ خورده است چرب و شيرين دوش * سيم ساقى فشرده در آغوش »
« صبح در خواب ژرف مانده بناز * كى تواند به مسجد آمد باز »
وين بتركم به بضع همخوابه * نيز بايد شدن بگرمابه
گفت اين جمله ، جست از جا چست * شد بحمام و تن بچستى شست
نوز سر پر زغنج و ناز خديش * راه مسجد روان گرفت به پيش
تا امامت كند بعامى چند * همچو خود ريش گاو و خامى چند
گاو را خواندگان خدا ز خرى * منكر نوح در پيامبرى « 1 »
از خدا با خرافه ساختگان * عقل بر نطع وهم باختگان
پيروان هر مجاز و واهى را * بملاهى دهان الهى را
ناشناسندگان سد ز سداد * قشر بطيخ ديده از بغداد « 2 »
خرد و مغز آن گروه غوى * ربض كوفه مزدم اموى
دين ببازار آن عشيرت دون * همچو بو بكر سبروار زبون « 3 »
گاه در خواب مرگ و گاه به جوش * بتفى « 4 » روشن از پفى خاموش
شاد با ظن و از يقين بستوه * كوه را كاه ديد كه را كوه
شك نياوردگان كرده يقين * ان و لوشان بجاى راى زرين
همچو سنگى بجاى پاينده * نه فزاينده و نه زاينده
غول عادات را به بيگارى * خواجه تاشان گاو عصارى
بام تا شام در مشقت راه * شب همانجا كه بامداد پگاه
بس كنم قصه وقت بيگاه است * شيخ را چشم عامه در راه است
هامش
( 1 )گاو را دارند باور در خدائى عاميان * نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى .سنائى .
( 2 )گاو در بغداد آيد ناگهان * بگذرد از اين سران تا آن سران
زان همه عيش و خوشيها و مزه * او نبيند غير قشر خربزه .مولوى .
( 3 ) رجوع به : مثنوى چاپ علاء الدوله صفحهء 351 .
( 4 ) تف ، حرارت و گرمى . برهان .