اندك بر بسيار دليل باشد
. كشف المحجوب . رجوع به : مشت نمونهء خروار . . . ، شود .
اندك خود را به از بسيار ديگران دان
. خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
اندك خور و گهگاه خور و پنهان خور .
( گر بادهخورى تو با خردمندان خور * يا با صنمى لالهرخ و خندان خور
بسيار مخور و رد مكن فاش مساز . . . )
خيام . رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود .
اندكدان بسيارگوست
. رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
اندك دليل بسيار است
. تمثل :
ز بسيار اندكى را او نموده * دليل است اندكى او را ز بسيار .
فرخى .
رجوع به : مشت نمونهء خروار . . . ، شود .
اندك شمر ار دوست ترا هست هزار ور دشمن تو يكيست بسيار شمار .
( داود نبى چو برگشادى اسرار * گفتى پسرا پند من از دل مگذار . . . )
يوسفى . نظير :
ميلفنج دشمن كه دشمن يكى * فزون است و دوست از هزار اندكى .
منسوب برودكى .
هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار است . اكثر من الصديق فانك على العدو قادر .
دوست گرچه دوصد دو يار بود * دشمن ارچه يكى هزار بود .
سنائى .
و ما بكثير الف خل و صاحب * و ان عدوا واحدا لكثير .
هزار دوست اندكى باشد و يكى دشمن بسيار بود . نقل از اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابو سعيد
اندكى جمال به از بسيارى مال
. نظير :
پر طاوس بر اوراق مصاحف ديدم * گفتم اين منزلت از قدر تو مىبينم بيش
گفت خاموش هرآنكس كه جمالى دارد * هركجا پاى نهد دست ندارندش پيش .
سعدى .
اندوه از درهاى بزرگ بيشتر درآيد
. نظير : مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ .
ابو حنيفهء اسكافى . هركه بامش بيش برفش بيشتر . و رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
اندوه چو روزى است مىبايد خورد .
( با انده جفت گشتم از شادى فرد * ايام وفا نيست ولى چتوان كرد
انديشه چو دانش است مىبايد داشت * . . . )
ابو الفرج رونى .
اندوه دل سوخته دلسوخته داند .
سوز دل يعقوب ستمديده ز من پرس . . .
سعدى .
نظير :
بيا سوتهدلان گردهم آئيم * كه قدر سوتهدل دلسوته دونه .
باباطاهر .
رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . و رجوع به : اگر بسوزد كتان . . . ، شود .
انده چاشت در دلم حب و بغض كس نگذاشت .
( باجحى گفت روزكى حيزى * كز على و عمر بگو چيزى
گفت با وى جحى كه . . . )
سنائى . رجوع به : غم فرزند و نان . . .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .