تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
هنر هركجا افكند سايهء * چو ظل همايش دهد پايهء .
انگشت هنرور كليد روزيست و دست بىهنر كفچهء دريوزه .
اگر تخت جوئى هنر بايدت * چو سبزى دهد شاخ بر بايدت .
فردوسى .
چو پرسند پرسندگان از هنر * نشايد كه پاسخ دهى از گهر .
فردوسى .
هر آنكس كه جويد همى برترى * هنرها ببايد بدين داورى .
فردوسى .
گهر بيهنر خوار و زار است و سست * بفرهنگ باشد روان تندرست .
فردوسى .
يكى داستان زد بر او پيلتن * كه هركس كه سر بركشد ز انجمن . هنر بايد و گوهر نامدار * خرد يار و فرهنگش آموزگار چو اين چار گوهر بجاى آورى * به مردى جهان زير پاى آورى .
فردوسى .
گهر بيهنر ناپسند است و خوار * بدين داستان زد يكى هوشيار . كه گر گل نبويد ز رنگش مگوى * كز آتش نجويد كسى آب جوى .
فردوسى .
هنرجوى و تيمار بيشى مخور * كه گيتى سپنج است و ما بر گذر .
فردوسى .
كسى كو ندارد هنر با نژاد * مكن زو به نيز از كم‌وبيش ياد .
فردوسى .
هنرها ببرنائى آور پديد * ز بازى بكش سر چو پيرى رسيد بميدان دانش بر اسب هنر * نشين و ببند از ستايش كمر بر آن كوش كت سال تا بيشتر * برى پايگاه هنر پيشتر .
اسدى .

اندر جهان سود بيرنج نيست .

( تن‌آسائى و كاهلى دور كن * بكوش وز رنج تنت سور كن كه . . . كسى را كه كاهل بود گنج نيست . )
فردوسى . رجوع از تو حركت . . . شود .

اندر جهان نيست جاويد كس

.
ندارى تن خويش را رنجه بس * كه . . . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
اندر حضر نباشد آزاده را خطر كاندر حجر نباشد ياقوت را بها .
( اهل هرى مرا نشناسند بر يقين * تا رحلتى نباشد زين منزل فنا مقدار آفتاب ندانند مردمان * تا نور او نگردد از چشمها جدا . . . )
عبد الواسع جبلى ؟ « 1 » رجوع به : چو صاحب سخن زنده باشد و رجوع به : ازهد الناس فى العالم . . . ، شود .
اندر خور افسر شود از علم بتعليم آنسر كه ز بس جهل سزاوار فسار است . ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .

اندر دم است كژدم بد را هلاك سر .

( . . . از فعل بد تو نيز سر خويش را دمى . )
ناصر خسرو .

اندر ره عشق كفر و دين يكرنگ است .

( زين روى كه راه عشق راهى تنگ است .
هامش
( 1 ) قطعه را بنام سنائى نيز ديده‌ام .