نه بر خودمان صلح و نه با كس جنگ است * مىبايد مى چه جاى نام و ننگ است . . . )
اندر سر آن روى كه در سر دارى
. نقل از العراضه .
اندر كف خطيب چه هندى چه گندنا .
( چون قدر دين ندانى پيشت چه كفر و دين . . . )
سراج الدين قمى . شمشير خطيب شمشيرى بوده است كه خطبا گاه خطابه بر منبر بدست داشتهاند .
و سپس هر چيز را كه نابجاى واقع شده و از آنرو از تأثير و عمل بازمانده يا تنها صورتى بىمعنى داشته است بدان تشبيه مىكردهاند . نظير : شمشيرها تا شمشير خطيب بر گردن آن بىسران بيازمودند و كمانها تا كمان حلاج در روى آن هدف گشتگان كشيدند . زيدرى .
چرخ را بىآبرو دان همچو شمشير خطيب * گر نيايد راست چون شمشير با او در ميان .
ظهير .
در عشق تو اى به نيكوئى سخت غريب * گفتم كه شود درد مرا صبر طبيب .
خود صبر ز بن به كار درماندهتر است * احسنت زهى صبر چو شمشير خطيب .
عمادى .
اندر كمرگاه رنگ چو گيرد گذرگاه خشمين پلنگ سرين نور هان آورد بهر درد نبيند ز چنگال دد جز كه بد .
( سه ديگر كه . . . ) حضرت اديب . رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
اندر مه دى بباغ و كهسار بلبل لال است و نحل بيكار
( دى ماه فناست پند بپذير * چون بلبل و نحل گوشهء گير
ك . . . )
تحفة العراقين خاقانى .
اندرون از طعام خالى دار . تا در او نور معرفت بينى .
( . . . تهى از حكمتى به علت آن * كه پرى از طعام تا بينى . )
سعدى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
اندر همه ده جوى نه ما را ما لافزنان كه دهخدائيم .
سنائى .
نظير :
ده رانده و دهخداى ناميم * چون بدر به نيمهء تماميم .
نظامى .
شبيه به :
يكى داستان زد بر اين مردمه * كه درويش را چون برانى ز ده
بگويد كه جز مهتر ده بدم * همه بنده بودند و من مه بدم .
فردوسى .
توئى رانده چو از ده روستائى * كه آن ده را سگالد كدخدائى .
ويس و رامين .
لاف در غربت آواز در بازار مسگران . اكذب من اسير السند . تركى را بده راه نميدادند مىگفت تيروتركش مرا بخانهء رئيس بريد ( يا ) به خانه كدخدا بريد .
اندكاندك بهم شود بسيار .
( . . . ، دانهدانه است غله در انبار . )
سعدى .
رجوع به : قطره قطره جمع گردد . . . ، شود .
اندكاندك خيلى « 1 » شود و قطره قطره سيلى
. سعدى . رجوع به : قطره قطره جمع گردد . . . ، شود .
هامش
( 1 ) اگر تصحيفى در جمله واقع نشده باشد شايد بار اولست كه نزد قدما كلمه خيلى بمعنى مطلق بسيار استعمال شده است .