كسى را كس از بن نباشد خرد * خردمندش از مردمان نشمرد .
فردوسى .
تو نشنيدهء داستان پلنگ * بدان ژرف دريا كه زد با نهنگ
كه گر بر خرد چيره گردد هوا * نيابد ز چنگ هوا كس رها .
فردوسى .
بآزادى است از خرد هركسى * چنان چون ننالد ز اختر بسى .
فردوسى .
دل شاه مگسل ز راه خرد * خرد نام و فرجام را پرورد .
فردوسى .
دلى كز خرد گردد آراسته * چو گنجى بود پر زر و خواسته .
فردوسى .
جوانى خردمند و برتر منش * بگيتى ز كس نشنود سرزنش .
فردوسى .
ز بيشى خرد جان بود سودمند * ز كميش تيمار و درد و گزند .
فردوسى .
اندر جهانت بر دو گروه ايمنى مباد بر دوستان دشمن و بر دشمنان دوست . ( از دشمنان دوست حذر گر كنى رواست با دوستان دوست ترا دوستى نكوست . . . )
نظير :
اين پند نگاهدار هموار اى تن * بر گرد كسى كه خصم تو هست متن
عضوى ز تو گر دوست شود با دشمن * دشمن دو شمر تيغ دو كش زخم دو زن .
ابو الفرج رونى صلح دشمن چو جنگ دوست بود .
اگر دوست يابد ترا تازهروى * بيفزايدش نازش و رنگ و بوى
تو با دشمنش رخ پر آژنگ دار * بدانديش را چهره بىرنگ دار .
فردوسى .
خرد دوستى چون كند با كسى * كه با دشمنان باشد او را صفا
شبان بره آن به كه دارد نگاه * از آن سگ كه با گرگ شد آشنا .
ابن يمين .
دشمنان سه فرقهاند دشمن و دشمن دوست و دوست دشمن . و رجوع به : با دشمن من . . . ، شود .
اندر جهان تهىتر از آن نيست خانهاى كز وام كرد مرد ورا فرش و اوستام .
ناصر خسرو .
اندر جهان چو بىهنرى عيبوعار نيست با فخر و باهنر زى و بىعيب و عار باش
( . . . فخر از هنرنماى و باهل هنرگراى * وز عيب و عار بيهنرى بر كنار باش . )
سوزنى .
هنر بنماى اگر دارى نه گوهر * گل از خارست و ابراهيم از آزر
چو كنعان را طبيعت بيهنر بود * پيمبرزادگى قدرش نيفزود ،
سعدى .
هنر بهتر از گوهر نابكار * كه گيرد ترا مرد داننده خوار .
فردوسى .
هنر پايهء مرد افزون كند * سر از جيب اقبال بيرون كند .
هنرمند هرجا بود سرفراز * كجا بىهنر شد اسير نياز .