تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
خردمند باشد به از بىخرد .
فردوسى . خردمند باشيد تا توانگر باشيد . قابوسنامه .
خردمند باش و بىآزار باش .
فردوسى .
خرد همچو آب است و دانش زمين * بدان كاين جدا و آن جدا نيست زين بهين گوهرى هست روشن خرد * كه بر هرچه رانى خرد بگذرد .
اسدى .
خرد زندهء جاودانىشناس * خرد مايهء زندگانىشناس از او شادمانى از او خرمى است * از او هم فزونى و هم زو كمى است .
فردوسى .
خرد رهنماى و خرد دلگشاى * خرد دست گيرد بهر دو سراى .
فردوسى .
خرد مرد را خلعت ايزدى است * سزاوار خلعت نگه كن كه كيست .
فردوسى .
خردمند و دانا و خرم نهان * تنش زين جهانست و دل زان جهان .
فردوسى .
خرد افسر شهرياران بود * خرد زيور نامداران بود .
فردوسى .
خرد جسم جان است چون بنگرى * تو بىجسم شادان جهان نسپرى .
فردوسى .
هميشه خرد را تو دستور دار * به دو جانت از ناسزا دور دار بگفتار دانندگان راه جوى * بگيتى بپوى و بهركس بگوى .
فردوسى .
خرد خود يكى خلعت ايزدى است * ز انديشه دور است و دور از بدى است .
فردوسى .
تنومند كاو را خرد يار نيست * بگيتى كس او را خريدار نيست .
فردوسى .
خرد پرورد جان دانندگان * خرد ره نمايد به خوانندگان .
فردوسى .
برامش بود هركه دارد خرد * سپهرش همى در خرد پرورد .
فردوسى .
نكوتر هنر مرد را بخرديست * كه كار جهان و ره ايزدى است .
فردوسى .
زبانى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد همان نغز نيست .
فردوسى .
هر آنكس كه گردد ز راه خرد * سرانجام پيچد ز كردار بد .
فردوسى .
خردگير كارايش جان بود * نگهدار گفتار و پيمان بود هم آرايش تاج و گنج و سپاه * نمايندهء گردش هور و ماه .
فردوسى .
هرآن نامور كاو ندارد خرد * سرانجام پيچد ز كردار بد .
فردوسى .
كسى كاو خرد را ندارد ز پيش * دلش گردد از كردهء خويش ريش هشيوار ديوانه خواند ورا * همان خويش بيگانه داند ورا از اوئى بهر دو سرا ارجمند * گسسته خرد پاى دارد به بند .
فردوسى .
چو خواهى ستايش پس مرگ تو * خرد بايد اى نامور برگ تو .
فردوسى .
ز شمشير ديوان خرد جوشن است * دل و جان دانا به دو روشن است .
فردوسى .
هر آنكس كه اندر سرش مغز نيست * همه راى و گفتار او نغز نيست .
فردوسى .
نگه كن كه تا تاج با سر چه گفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت .
فردوسى .