هر مرغ كه زيركتر هر مرد كه عاقلتر * درشد بجوال تو يا رب چه جوالست اين .
سنائى .
گر بتقليدى شدستى قانع از صانع رواست * همچنين ميباش از انفاس نفس اندر جوال .
سنائى .
چون ديد كاين سراى نيرزد به نيم جو * زان چون خران عصر نشد در جوال او .
سنائى .
گه ز غفلت بر دل آدم خط نسيان كشد * تا كند شيطان ز حرص گندم او را در جوال .
معزى .
من غره بگفتار محال تو شدم * زان روى سزاى گوشمال تو شدم .
اين طرفه كه آزموده صد بار ترا * هم باز بعشوه در جوال تو شدم .
انورى .
تا بكى ريش گاو باشد كس * چند چون ابلهان رود بجوال .
من هم بجوار زلف آنم * كز عشوه تو در جوال اوئى .
انورى .
مه را كه در زمين فلك خرمن افكنى است * چون خرمن از طريق فسون در جوال كرد .
ظهير .
تا كى از بهر نيم توبره كاه * باشم اندر جوال مشتى خر .
ظهير .
اندرجهان به از خرد آموزگار نيست .
( در شاهى و هنر خرد آموزگار توست . . . )
معزى
نظير : الهى آنكه را عقل دادى پس چه ندادى و آنكه را عقل ندادى پس چه دادى .
عقل دل را بعلم بگمارد * علم جان را به آسمان آرد
عقل شمع است و علم بيدارى * نفس خواب و هوس شب تارى .
اوحدى .
عقل كه نيست جان در عذاب است .
خرد باشد كه خوب و زشت داند .
ويس و رامين .
خرد بايد اندر سر مرد كار .
فردوسى .
خرد بايد از مرد فرهنگ و سنگ .
اسدى .
خرد بايد و دانش و راستى .
فردوسى .
خرد خام گفتارها را پزد .
فردوسى .
خرد بر همه نيكوئيها سر است * تو چيزى مدان كز خرد برتر است .
فردوسى .
خرد شاه بايد زبان پهلوان * چو خواهى كه بىرنج باشد روان .
فردوسى .
خرد شاه را برترين افسر است * هش و دانشش نيكتر لشگر است .
اسدى .
خرد مايهور گوهرى روشن است * چو جان او و جان مرد را چون تن است
روان را درستى و بينائى اوست * تن مردمى را توانائى اوست .
چو چشمى است بيننده و راهجوى * كه دادار را ديد شايد بدوى .
همه چيز زير و خرد از بر است * جز ايزد كه او از خرد برتر است .
درختى است از مردمى سايهور * هشش بيخ و دين برگ و بارش هنر .
ز دوده يكى آينه است از نهان * كه بينى در او چهر هردو جهان .
بر آئين الفوار بالاى راست * بهر جانور بر بر او پادشاست .
ز دادار اميد و فرمان و بند * مر او راست كو از خرد بهرهمند .
اسدى .
خرد مر جهان را سر گوهر است * روانرا بدانش خرد رهبر است .
اسدى .
خردمند اگر با غم و بيكس است * خرد غمگسار و كس او بس است .
اسدى .