تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت زين و گهى زين به پشت .
فردوسى .
گهى بر فراز و گهى بر نشيب * گهى شادمانى و گاهى نهيب .
فردوسى . چون به يكديگر رسيدند [ عمرو بن ليث و اسمعيل سامانى ] مصاف كردند . اتفاق چنان افتاد كه عمرو ليث بدر بلخ شكسته شد . و چون او را پيش امير اسمعيل آوردند بفرمود تا او را بيوزبانان سپردند . اين عجايبهاى دنياست . چون نماز ديگر شد فراشى كه از آن عمرو ليث بود در لشكرگاه ميگشت . چشمش بر عمرو ليث افتاد دلش بر وى بسوخت . بنزد او رفت . عمرو او را گفت امشب پيش من باش كه بس تنها مانده‌ام . بعد از آن گفت تا شخص زنده است او را از قوت چاره نيست . تدبير چيزى خوردنى كن كه مرا گرسنه است . فراش يكمن گوشت بدست آورد و ديگى آهنين پيدا كرده لختى سرگين خشك برچيده كلوخى دو سه فراهم نهاد تا قليهء بكند ، چون گوشت در ديگ انداخت و خود بطلب نمك شد روز به آخر آمده بود . سگى بيامد و سر در ديگ كرد و پارهء گوشت برداشت دهنش بسوخت سبك سر برآورد حلقهء ديگ در گردنش افتاد . از سوزش ديگ بآهنگ خاست و ديگ را ببرد . عمرو ليث چون آن حال چنان ديد رو سوى سپاه و نگهبانان كرده بخنديد و گفت : عبرت گيريد كه من آن مردم كه بامداد مطبخ مرا هزار و چهارصد شتر مىكشيد و شبانگاه سگى برداشته و ميبرد . و ديگر گفت اصبحت اميرا و امسيت اسيرا . . . سياست‌نامه نظام الملك نسخهء خطى متعلق به آقاى سيد عبد الرحيم خلخالى . فصل سوم . و رجوع به مثل بعد شود .

اندر پس هر خنده دو صد گريه مهياست .

( در قهقهه كبك دوصد چنگل باز است . . . )
نظير : چراغ هيچكس تا صبح نميسوزد . شاهنامه آخرش خوش است . با هر خمرى خماريست . هيچ عروس سياه‌بختى نيست كه تا چهل روز سفيدبخت نباشد . كل ذات بعل ستيئم . كل امرء سيرى وقفه . كل امرء بطوال العيش مكذوب . كل امرء سيعود مريا . نشاشيدى شب دراز است
از پس هر مباركى شوميست * در پى هر محرمى صفر است .
خاقانى .
يا رب مبكية فى طى مضحكة * و رب مولمة فى طى لذات . يار اقد الليل مسرورا باوله * ان الحوادث قد يطرقن اسحارا لا تفرحن بليل طاب اوله * فرب آخر ليل اجج النارا .

اندر جوال كردن ( يا ) اندر جوال شدن

. فريب دادن يا فريب خوردن . تمثل : اما اگر اندر وى [ يعنى در دروغ به صورت مزاح ] ضررى باشد روا نبود چنان كه كسى را اندر جوال كنند كه زنى اندر تو رغبت كرده است تا او دل بر آن بنهد و امثال اين . كيمياى سعادت . سرهنگچه در جوال غرور شد و سخن آن فجره حقيقت ميدانست . از تاريخ سلاجقهء كرمان .
هستم بجوال عشوه‌ات دايم * وان كيست كه نيست در جوال تو .
سنائى .
ز هىبتى كه به خوبى خويش در نفسى * هزار عاشق چون من فرو جوال كند .
سنائى .
كسى كو بحصارى قوى از طاعت او رفت * بتر زانكه بگفتار زنى شد بجوالى .
فرخى .