جهان پر سماع است و مستى و شور * و ليكن چه بيند در آيينه كور
. سعدى .
تشنه مىنالد كه كو آب گوار * آب مىگويد كه كو آن آبخوار
. مولوى .
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك * چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند
. حافظ .
طالب لعل و گهر نيست و گرنه خورشيد * همچنان در عمل معدن ركانيست كه بود
. حافظ .
مرد بايد كه بوى داند برد * ورنه عالم پر از نسيم صباست
. گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست .
آب كه آمد تيمم برخاست
. چون اصلى آمد بدل و فرع را مكانتى نماند .
نظير : تيمم باطل است آنجا كه آبست .
آب كه از سر گذشت چه يك گز چه صد گز ، چه يك نى چه صد نى
. تمثل :
آب كز سر گذشت در جيحون * چه بدستى چه نيزهء چه هزار
. سعدى .
غرقه در بحر چه انديشه كند طوفانرا
. سعدى .
آنكه در بحر قلزم است غريق * چه تفاوت كند ز بارانش
. سعدى .
انا الغريق فما خوفى من البلل .
اين هم اندر عاشقى بالاى غمهاى دگر . شدنى شد دگر چه خواهد شد . سى هم بالاى خمسين . « 1 » من كه رسواى جهانم غم عالم پشم است . حالا كه تالان تالان است صد تومان هم زير پالان است . بالاى سياهى رنگى نيست .
آب كه يك جا مانده مىگندد
. تمثل :
من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دائم شود خوار
چون آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار
. دقيقى .
آب در گشتن است همچو گلاب * چون نگردد بگندد از تف و تاب
. سنائى .
هموار همى رو سپس دانش ازيراك * گنده بود آن آب كه استاده بود هاژ « 2 »
. ناصر خسرو .
آب گرمابه پارگين را شايد
. اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .
نظير :
الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ .
قرآن كريم . سورهء 24 . آيهء 26 .
آب گشاده
. مايعى بىمزه . مثال :
زر ببهاى مى چو سيم مكن گم * آتش بسته مده به آب گشاده
. خاقانى .
آبگينه بحلب بردن
. رجوع بزيره بكرمان بردن شود .
آبگينه ز سنگ ميزايد ليك سنگ آبگينه ميشكند
.
( شب نباشد كه آه خاقانى * فلك چنبرى نمىشكند
اگر از روزگار زاده است او * روزگارش بكينه مىشكند . . . . )
. خاقانى .
نظير : از ماست كه برماست . كرم درخت از درخت است . آتش چنار از چنار است .
هامش
( 1 ) عامه سى هم بالاى غمسى گويند ،
( 2 ) هاژ . بىحركت و حيران باشد و همان كلمه است كه در جمله هاج و واج مستعمل امروز گفته مىشود .