بيا تا قدر يكديگر بدانيم * كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم
كريمان جان فداى دوست كردند * سگى بگذار ما هم مردمانيم
غرضها تيزه دارد دوستى را * غرضها را چرا از دل نرانيم
گهى خوشدل شوى از من كه ميرم * چرا مردهپرست و خصم جانيم
چو بعد از مرگ خواهى آشتى كرد * همه عمر از غمت در امتحانيم
كنون پندار مردم آشتى كن * كه در تسليم ما چون مردگانيم .
مولوى .
وقتى كه زنده بودم كاه و جوم ندادى حالا كه دارم ميميرم توبره بسرم نهادى .
و رجوع به : از امروز كارى بفردا ممان . . . ، شود .
امروز نقد فردا نسيه
. از اين جمله در پيش همان معنى ميخواستهاند كه از مصراع ، از امروز كارى بفردا ممان ، يا امروز تخم كار كه فردا مجال نيست ، اراده مىشود . ولى حالا آن را كسبه و اهل حرفت چون اعلام و اعلانى نوشته و بر دكان نصب كرده و از آن بطور مزاح اراده كنند كه هيچ روز كالا بنسيه نفروشم .
أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ .
( وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ
. . .
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ . )
قرآن كريم . سوره 42 . آيهء 36 . نظير :
وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ .
سورهء 3 . آيه 153 .
دانا هم داند و هم پرسد نادان نه داند و نه پرسد . لن يعدم المشاور مرشدا . علمان خير من علم .
ما هلك امرء عن مشورة . خاطر من استغنى برأيه . دو به بيند ز چشمى روشنائى . بيست مصباح از يكى روشنتر است . مولوى . شر امتى الوحدانى المعجب برأيه المرائى لعمله المخاصم بحجته . عقل قوت گيرد از عقل دگر . مولوى . هر سرى عقلى دارد .
اوفتد بر گردن آن كانديشهء تنها كند .
فرخى .
مشورت ادراك و هوشيارى دهد * عقلها را عقلها يارى دهد .
مولوى .
امر شاورهم براى آن بود * كز تشاور سهو و كژ كمتر شود .
مولوى .
عقل را با عقل ديگر يار كن * امر شورى بينهم را كار كن .
مولوى .
با دو عاقل هوا نياميزد * يك هوا از دو عقل بگريزد .
سنائى .
با خردمند ساز دادوستد * كه قويتر شود خرد ز خرد .
سنائى .
با بهان راىزن ز بهر بهى * كز دو عقل از عقيلهء برهى .
سنائى .
امساك از كدخدائى « 1 » مدان
. ( . . . و عدالت ميان هردو صفت نگاهدار . ) مرزباننامه .
هامش
( 1 ) هرچند در فرهنگهاى دسترس خود نيافتم ليكن ظاهرا در اينجا از كلمهء كدخدائى صرفهجوئى و اقتصاد اراده شده است چنان كه در عبارت ذيل نيز به همين معنى آمده است .
و باز مرد توانگر را . . . اگر بخيل باشد كدخداسر و دانا گويند . مرزباننامه .