امان از خانهدارى يكى ميخرى دو تا ندارى
. در اسباب تازه خانمانان هرساعت لزوم اكمال نقصى ظاهر شود .
امان از دوغ ليلى ماستش كم بود آبش خيلى
. « 1 » وعده يا دعوئى بسيار بزرگ ، و وفا يا عملى نهايت ناچيز بود .
امان از همكت بد
. « 2 » رجوع به : آلو چو به آلو . . . ، شود .
امتحان را گربه نخورده است
. رجوع به آزمون رايگان ، شود .
امتى را يك نبى بس ملتى را يك كتاب عالمى را يك ملك بس لشكريرا يك امير .
معزى .
رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . ، شود .
امر سلطان چو حكم يزدانست سايهء ايزد از پى آنست .
سنائى .
نظير :
چه فرمان يزدان چه فرمان شاه .
فردوسى .
امر مبكياتك لا امر مضحكاتك
. دوست آنست كه بگرياند و دشمن آنكه بخنداند .
و رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . شود .
امروز بدان مصلحت خويش كه فردا دانى و پشيمان شوى و سود ندارد . امروز بكش چه ميتوان كشت كاتش چو بلند شد جهان سوخت .
( . . . ، مگذار كه زه كند كمانرا * دشمن چو به تير ميتوان دوخت . )
نقل از العراضه .
رجوع به : از امروز كارى بفردا ممان . . . ، شود . رجوع به : پيش از آنكه دشمن بر تو . . . ، شود .
امروز تخم كار كه فردا مجال نيست .
( اى بىخبر دل از دو جهان بر خداى بند . . . ، )
سعدى ؟ رجوع به : از امروز كارى بفردا ممان . . . ، شود .
امروز توانى و ندانى فردا كه بدانى نتوانى
. رجوع به : تا توانستم ندانستم چه سود . . . ، شود .
امروز در قلمرو دل دست دست تست خواهى عمارتش كن و خواهى خراب كن . امروز كه در دست توام مرحمتى كن فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت .
حافظ .
نظير :
كنونم آب حياتى به حلق تشنه فرو كن * نه آنگهى كه بميرم به آب ديده بشوئى .
سعدى .
امروز بايد ار كرمى مىكند سحاب * فردا كه تشنه مرده بود لاى « 3 » گو مخيز .
سعدى .
كنون يار بايد كه زنده است مرد * نه آنگه كه از وى برآرند گرد .
فردوسى .
لا عرفنك بعد الموت تند بنى * و فى حيوتى ما زودتنى زادى .
هامش
( 1 ) كلمه خيلى در تداول عوام بجاى بسيار مستعمل است .
( 2 ) همكت همنشين و معاشر را گويند .
( 3 ) لاى بمعنى سيل است .