آبى است آبرو كه نيايد بجوى باز * از تشنگى بمير و مريز آبروى خويش
. صائب .
آبى كه آبرو ببرد در گلو مريز .
آب روشنائى است
. چون ظرف آبى ناگاه بر زمين ريزد بفال نيك گيرند و گويند
آب روشنائى است
. يعنى ريختن آب دليل پيشآمدهاى خير است .
آب روشن داشتن
. عزيز و محترم بودن . مثال :
آب جاه تو روشن است از سر * خصم را گو كه باد مىپيماى
. انورى .
پيش بزرگان عصر آب كسى روشن است * كآب ز پس مىخورد بر صفت آسيا
. خاقانى .
آب روئى كان شود بىعلم و بىعقل آشكار آتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار
. سنائى .
آب رويت را در دست خود نگهدار
. هتك حرمت ديگران مكن تا حرمت تو نگاهدارند .
دشنام دهى باز دهندت ز پى آنك * دشنام مثل چون درم دير مدار است
. ناصر خسرو .
آب ريخته با كوزه نيايد . آب ريخته جمع نگردد
. تمثل : عبيد اللّه زياد مكر زياد كرد و ضحاك قيس را گفت تو شيخ قريش و زاهد وقتى و مرتبهء تو از عبد اللّه زبير بيشتر است چرا بنام او دعوت كنى و بنام خود نميكنى ضحاك اين دم بخورد و دعوت با نام خود كرد مردم او را گفتند تو بنام عبد اللّه بن زبير از ما بيعت بستدى اكنون خود ميخواهى . تو بر چيزى نيستى . او پشيمان شد و همچنان دعوت با نام عبد اللّه كرد آب ريخته با كوزه نمىآيد . نقل از تاريخ گزيده .
آب زير پوست كسى رفتن . ( يا ، دويدن . )
بعد از هزالى اندك فربه شدن ، پس از فقرى مالى كم بدست كردن .
آب زير كاه
. مكار . تمثل :
باده كم خور خرد بباد مده * خويش را ياد او به ياد مده
گرچه غم سوز و غصه كاه است او * زو برم كاب زير كاه است او
. اوحدى .
با مهان آب زير كاه مباش * تات بىآبتر ز كه نكنند
. سنائى .
و گفتهاند مكيدت دشمنان و سگالش خصمان در پرده كارگرتر آيد كه آب كه در زير كاه حيلت پوشانند خصم را بغوطهء هلاك زودتر رساند . مرزباننامه .
يكى چون آب زير كه بقول خوش فريبنده * چو شاخى بار آن نشتر و ليكن برگ او بيرم
. ناصر خسرو .
كاه دارى آخته بر روى آب * زهر دارى ساخته در زير قند
. ناصر خسرو .
نيست تنزيل سوى عقل مكر * آب در زير كاه بىتأويل
. ناصر خسرو .