چه بيمدارى از شير كو ندارد چنگ * چه خير جوئى از خوشه كو ندارد بر
تو را چه نقصان كرد اين ترازوى خسران * كه پلههاش فروتر نباشد و برتر
ز كژدم و ز كمان اين هراس و بيم چراست * نه دم اينرا نيش و نه تير آن را پر
از اين بزيچهء بسته دهان چرا ترسى * كه هرگزش نه چراگه بدونه آبشخور
چه جوئى آب ز دلوى كه آب نيست در او * چگونه تر شود ار نيستش بر آب گذر
ز ماهييكه در او خار نيست اين گله چيست * بلى ز ماهى پر خار ديدهاند ضرر
نه پيرخوانى ويحك همى تو كيوانرا * خرف شده است از او هيچ نيك و بد مشمر
گر اورمزد « 1 » توانا و كامران بودى * نه در وبالش بودى نه در هبوط مقر
نخواند بايد بهرام را همى خونى * به دستش اندر هرگز كه ديد تير و تبر
در آفتاب اگر ذره قدرتى بودى * سياهروى نگشتى ز جرم قرص قمر
سماع ناهيد آخر ز مردمان كه شنيد * كه خواند او را اخترشناس خنياگر
چه جادوئيست نگوئى مرا تو اندر تير * كه هر دو مه شود از آفتاب خاكستر
چه بد تواند كردن مهى كه گوى زمين * كندش تيره از آن پس كه باشد او انور
ز اختران كه همه سرنگون كنند غروب * چه سعد باشد و نحس و چه نفع باشد و ضر
همه قضاوقدر كردگار عالم راست * مدان تو نيك و بدى جز ز ايزد داور
مسعود سعد سلمان
بهانه بر قضا چهنى چو مردان عزم خدمت كن * چو كردى عزم بنگر تا چه توفيق و توان بينى
تو يكساعت چو افريدون بميدان باش تا زان پس * بهر جانب كه رو آرى درفش كاويان بينى
ز بخشيدن چه عجز آمد نگارندهء دو گيتى را * كه نقش از گوهران دانى و بخش از اختران بينى
ز يزدان دان نه از اركان كه كوتهديدگى باشد * كه خطى كز خرد خيزد تو آن را از بنان بينى .
سنائى .
خود چه باشد فلك آبرو باد نهاد * خود كه باشند در او اين همه صاحب سفران
كار حكم ازلى دارد و نقش تقدير * كه نوشته است همه بوده و نابوده در آن
جرم از اجرام ندانند بجز كوردلان * طمع از چرخ ندارند مگر عشوهخران
زانكه از قاعدهء قسمت در پردهء راز * چرخپيمايان دورند و ستاره شمران
همه باد است حديث فلك و سير نجوم * باده دارد همه خوشى و دگر بادهخوران .
سنائى .
مردم از مشترى و زهرهء چرخ * خود سعادت چرا طمع آرد
كان يكى زاهدى فسرده دليست * كز همه كارها شكم دارد
وين دگر قحبهايست زانيهء * كه همه شب خداى آزارد .
انورى .
در گوش دلم گفت فلك پنهانى * كارى كه خدا كند ز من ميدانى ؟
هامش
( 1 ) اورمزد در اينجا بمعنى ستاره مشتريست .