تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥

النادرة لا ترد

. از گفتن چربك و بزله چون بجايگاه آيد باز نتوان ايستاد . تمثل : حكايتى ديگر ياد آمد اگرچه نه حكايت كتابست اما گفته‌اند النادرة لا ترد . . . قابوسنامه .
اى خواجه اگر نادره‌اى با تو بگويد * اين بند نبايد بدل از بنده‌گر انداشت . خواهد كه نگويد به تو بر نادره ليكن * چون عطسه بود نادره كآنرا نتوانداشت .
على شطرنجى نظير : قافيه كه آيد بايد گفتن . قل النادرة و لو على الوالدة .

النادر كالمعدوم

. نظير : استثنا قاعده نباشد . رجوع به : از يك گل . . . ، شود .

النار و لا العار

. سوختن به آتش به كه در ننگ زيستن . تمثل :
در بزم همه لفظ تو آگنده بدانش * ور رزم همه قول تو النار و لا العار .
قطران .
هركس بجز از تو بجهاندارى بنشست * بيدادگر است و ملك بيخرد و مست . دادار جهان ملك جهان وقف تو كردست * نيكو مثلى گفته است النار و لا العار .
منوچهرى . نظير المنية و لا الدنية .

الناس اتباع من غلب

. مردمان پيروان چيره‌شدگان و پيروزى يافتگانند .

الناس احاديث

. ميدانى . مردمان افسانه‌ها باشند . تمثل :
فكن حديثا حسنا ذكره * فانما الناس احاديث . خنك كسى كه پس از وى حديث خير كنند * كه جز حديث نميماند از بنىآدم .
سعدى .
پس از تو ابن يمين چون فسانه خواهد ماند * بكوش تا ز تو نيكو بماند افسانه .
ابن يمين .
بارى چو فسانه ميشوى اى بخرد * افسانهء نيك شو نه افسانهء بد .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى ، شود .

الناس اعداء ما جهلوا

. على عليه السلام . مردمان هرآنچه را ندانند دشمن گيرند . رجوع به : الانسان عدو لما جهل ، شود .
الناس اكيس من ان يمدحوا رجلا حتى يروا عنده آثار احسان . رجوع به : احسان همه خلق را نوازد ، شود .

الناس امة واحدة

. نظير :
بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند .
سعدى . الناس كأسنان المشط .
افراد بشر يك سر در اصل برابر دان * نه زر خلاصى تو نه اوست نفايه كان .
حضرت اديب .
ذرات دو كون را بهم بيشى نيست * كس نيست كه با دگر كسش خويشى نيست . در رتبه مساوات بود عالم را * در دايره هيچ نقطه را پيشى نيست .

الناس بزمانهم اشبه منهم بابائهم

. مردمان بروزگار خويش ماننده‌تر باشند تا بپداران خود .

الناس عالم و متعلم و ما سواهما همج

. حديث . نقل از تفصيل النشأتين . مردمان