النادرة لا ترد
. از گفتن چربك و بزله چون بجايگاه آيد باز نتوان ايستاد . تمثل :
حكايتى ديگر ياد آمد اگرچه نه حكايت كتابست اما گفتهاند النادرة لا ترد . . . قابوسنامه .
اى خواجه اگر نادرهاى با تو بگويد * اين بند نبايد بدل از بندهگر انداشت .
خواهد كه نگويد به تو بر نادره ليكن * چون عطسه بود نادره كآنرا نتوانداشت .
على شطرنجى نظير : قافيه كه آيد بايد گفتن . قل النادرة و لو على الوالدة .
النادر كالمعدوم
. نظير : استثنا قاعده نباشد . رجوع به : از يك گل . . . ، شود .
النار و لا العار
. سوختن به آتش به كه در ننگ زيستن . تمثل :
در بزم همه لفظ تو آگنده بدانش * ور رزم همه قول تو النار و لا العار .
قطران .
هركس بجز از تو بجهاندارى بنشست * بيدادگر است و ملك بيخرد و مست .
دادار جهان ملك جهان وقف تو كردست * نيكو مثلى گفته است النار و لا العار .
منوچهرى .
نظير المنية و لا الدنية .
الناس اتباع من غلب
. مردمان پيروان چيرهشدگان و پيروزى يافتگانند .
الناس احاديث
. ميدانى . مردمان افسانهها باشند . تمثل :
فكن حديثا حسنا ذكره * فانما الناس احاديث .
خنك كسى كه پس از وى حديث خير كنند * كه جز حديث نميماند از بنىآدم .
سعدى .
پس از تو ابن يمين چون فسانه خواهد ماند * بكوش تا ز تو نيكو بماند افسانه .
ابن يمين .
بارى چو فسانه ميشوى اى بخرد * افسانهء نيك شو نه افسانهء بد .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى ، شود .
الناس اعداء ما جهلوا
. على عليه السلام . مردمان هرآنچه را ندانند دشمن گيرند . رجوع به : الانسان عدو لما جهل ، شود .
الناس اكيس من ان يمدحوا رجلا حتى يروا عنده آثار احسان .
رجوع به : احسان همه خلق را نوازد ، شود .
الناس امة واحدة
. نظير :
بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند .
سعدى . الناس كأسنان المشط .
افراد بشر يك سر در اصل برابر دان * نه زر خلاصى تو نه اوست نفايه كان .
حضرت اديب .
ذرات دو كون را بهم بيشى نيست * كس نيست كه با دگر كسش خويشى نيست .
در رتبه مساوات بود عالم را * در دايره هيچ نقطه را پيشى نيست .
الناس بزمانهم اشبه منهم بابائهم
. مردمان بروزگار خويش مانندهتر باشند تا بپداران خود .
الناس عالم و متعلم و ما سواهما همج
. حديث . نقل از تفصيل النشأتين . مردمان