بدان جاى رسيد كه ايشان بر يكديگر خروج كنند كه او پادشاهى بسه بهو « 1 » كرد بر پسران خويش و الملوك غيور . تاريخ سيستان .
المندل الرطب فى اوطانه حطب
. داربوى مندلى در مرزوبوم خويش چون هيمهاى باشد .
المؤمن آلف
. ( . . . مألوف و لا خير فيمن لا يؤلف و لا يألف . ) حديث . مؤمن خون گرم و خوگر باشد . تمثل :
المؤمن مرآت المؤمن
. حديث : اقتباس :
مؤمنان آئينهء يكديگرند * اين خبر را از پيمبر آورند .
مولوى .
چونكه مؤمن آينه مؤمن بود * روى او ز آلودگى ايمن بود .
مولوى .
بود آينه دوست را مرد دوست * نمايد به دو هرچه زشت و نكوست .
اسدى .
و جالينوس . . . [ گفته است ] هر آن بخرد كه عيب خويش را نتواند دانست و در غلط است چنان كند كه دوستى را از جملهء دوستان برگزيند خردمندتر و ناصحتر و راجحتر و تفحص احوال و عادات و اخلاق خويش را به دو مفوض كند تا نيكو و زشت وى بىمحابا با او بازمينمايد و پادشاهان از همگان بدينچه ميگويم حاجتمندترند كه فرمانهاى ايشان چون شمشير برانست . . . ابو الفضل بيهقى .
المؤمنون اخوة
. مؤمنان يكديگر را برادران باشند .
المؤمنون حلويون
. مؤمنان شيرينى دوست باشند .
المؤمنون عند شروطهم
. ( . . . الا كل شرط خالف كتاب اللّه . ) حديث .
رجوع به : العدة دين ، شود .
المؤمنون عند عهودهم
. حديث . اقتباس .
چو عهدى با كسى كردى بجاى آر * كه ايمانست عهد از دست مگذار .
ناصر خسرو .
رجوع به : العدة دين ، شود .
الميسور لا يترك بالمعسور
. ( يا ) لا يسقط بالمعسور . از بخش شدنى و بودنى براى ناشدنى و نابودنى دست باز ندارند . نظير : ما لا يدرك كله لا يترك كله .
النائحة الثكلى ليست كالمستأجرة
. نظير :
نوحهگر كز پى تسو گريد * او نه از دل كه از گلو گريد .
سنائى .
نوحهگر گويد حديث سوزناك * ليك كو سوز دل و دامان چاك .
مولوى .
مادر را دل سوزد دايه را دامان .
هامش
( 1 ) صورت مضبوطه اين است و شايد در اصل بهر بوده و در كتابت غلط شده باشد .