تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
آب كه ميلش همه زى پستى است * در پريش لاف زبر دستى است
. امير خسرو .
مر ترا جويد همه خوبى و زيب * آنچنان چون نو جبه « 1 » جويد نشيب
. رودكى .

آب راه خودش را باز مىكند

. مرد خليق يا هوشيار محبت و حرمت خود را در دلها جاى ميدهد . نظير : آتش جاى خودش را باز مىكند .
آب رز بايد كه باشد در صفا چون آب زر گرز زر مغربى ساغر نباشد گو مباش . ابن يمين . نظير : خذوا الغايات و اتركوا المبادى . بايد متاع نيكو دكان زهر كه باشد .

آب رفته بجوى آمدن

. شوكت و اعتبارى پس از زوال برگشتن . تمثل :
تشنه ترسم كه منقطع گردد * ورنه باز آيد آب رفته بجوى
. سعدى .
روزگار ار آب جوئى را بجوئى باز برد * هم بجوى خويش باز آمد ز گشت روزگار
. سوزنى .
دشمن آتش‌پرست بادپيما را بگوى * خاك بر سر كن كه آب رفته باز آمد بجوى
. و اگر در سنهء احدى و خمسين‌وار بعمائه ناجوانمرد كراهيثى ديد و درشتى پيش آمد آخر نيكو شد و بجوئيكه ميرفت و مىآمد آب رفته باز آمد . بيهقى .

آب رفته بجوى نيايد

. تمثل :
نشاط جوانى ز پيران مجوى * كه آب روان باز نايد بجوى
. سعدى .
آب رو آب جو نبايد كرد . آب رو بهر نان نبايد ريخت تمثل :
خون خود را گر بريزى بر زمين * به كه آب روى ريزى بر كنار
. ابو سليك .
در جستن نان آب رخ خويش مريزيد * در نار مسوزيد روان از پى نانرا
. سنائى .
به آب روى اگر بىنان بمانم * بسى به ز انكه خواهم نان ز دو نان بنا نشان چون من آب خويش بدهم * چو آبم شد من آنگه چون خورم نان
. ناصر خسرو .
خاقانيا ز نان طلبى آب رخ مريز * كان حرص كآب رخ برد آهنگ جان كند آدم ز حرص گندم نان خواندهء چه ديد * با آدمى مطالبهء نان همان كند بس مور كو ببردن نان ريزه‌ها ز راه * پى سودهء كسان شده و جان زيان كند آن طفل بين كه ماهيكان مىكند شكار * بر سوزن خميده چو يك پاره نان كند از آدمى چه طرفه كه ماهى در آب نيز * جان را ز حرص در سر كار دهان كند
. خاقانى .
مريز آب رخ خود براى نان كاين آب * چو رفت نوبت ديگر بجو نمىآيد
. صائب .
مىشود گوهر اگر جمع تواند كردن * آبروئى كه بدريوزه گدا ميريزد
. صائب .
در حفظ آب رو ز گهر باش سخت‌تر * كاين آب رفته باز نيايد بجوى خويش دست طمع كه پيش كسان ميكنى دراز * پل بستهء كه بگذرى از آب روى خويش
. صائب .
هامش
( 1 ) نوجبه سيلاب است .